داستان تفکيک جنسيتی فقط در دانشگاه و در کلاسهای مدارس نيست؛ فقط در صف اتوبوس و صف ارزاق و سوخت نيست؛ فقط در سهميه بندی ورود به دانشگاه بين دختر و پسرهای دانشجو يا سالن غذاخوری اداره و کارخانه و اتوبوس و قطار نيست! بلکه در جای جای کتابهای درسی هم هست.
در سطرهای صفحات روزنامه ها، و در لابلای کلمات آخوندها و عوامل حکومت ولايت فقيه، در همه مناسبات ارتجاعی که در جامعه ما برقرار کرده اند نيز اين تحقير جنسيتی به چشم می خورد. نگاهی به کتابهای درسی مدارس، اين شيوه تفکر و نحوه تحميل آن به مردم را نشان می دهد. مثلاً در کتابهای درسی دبستان به انبوه نمونه ها و روشهای گوناگون تحقير و تبعيض در مورد دختران و زنان برمی خوريم. فرهنگ ترويج شده در کتابها می گويد: «دختر بايد هميشه خانه نشين باشد. فضاهای بيرون نظير محله و ورزشگاه، جای پسران است و دختران بايد تنها به فکر پخت و پز و خدمتکاری در خانه باشند. در تصاوير اين درسها، کار و ورزش از آن مردان است. مشاغل اجتماعی از آن پدر است و زن نقش مادری دارد. اين مرد است که می تواند دانشمند و مربی، حاکم و حکيم، فرمانروا، شاعر، نويسنده، وزير، خلبان، و رزمنده باشد. حتی شغل آشپزی ماهر به جای زنان به مردان تعلق دارد.
کار زنان چيست؟ بيشتر گريه و آه و ناله. کار مردان، دليری به خرج دادن و اعتماد به خود و تصميم گيری است.
برای مثال يکی از درسهای در کتاب فارسی دبستان که در ظاهر يک داستان خيالی است، اتفاقاً قصهٴ واقعی همهٴ دختربچه های ايران است. در اين قصه دختری به نام صنوبر با دختر کوچکی که در تنگ بلور زندگی می کند دوست می شود و گهگاه به ديدن او می رود. او در يکی از اين ديدارها می بيند که تنگ بلور، شکسته، و آن دختر کوچک بسيار ناراحت است: ”تا او را ديد، گفت خانه ی من شکسته. صنوبر با تعجب پرسيد: خانه ی تو شکست؟ دختر کوچولو گفت: بله باد تندی وزيد و تنگ بلور را انداخت و شکست، نگاه کن!»... .
آنگاه صنوبر تلاش می کند برای آن دختر کوچک خانه ای تهيه کند. خانه ای که در يک موزة ظرفهای بلوری و سفالی پيدا می شود. اما جالب اين است اين خانه باز هم يک تنگ بلور است!. و دختر کوچک در پايان قصه ترجيح می دهد که باز هم در همان تنگ تنگ زندگی از سر بگيرد!.
اين يکی از نمونه های بيشمار ترويج فرهنگ تبعيض و تحقير زنان است.
من که در مطالعهٴ خود به اين درس برخوردم، و اين نمونه های پليد تحقير دختران و زنان را مشاهده کردم به فکرم رسيد که آن داستان را از لحظه ای که تنگ بلور دختر کوچک شکسته است، از زبان صنوبر به شکلی ديگر بنويسم. شما ببينيد آيا با اين روايت موافقيد؟
«صنوبر که از روز اول از زندگی آن دخترک در تنگ بلور ناراحت بوده، به دختر کوچک تنگ بلور که از شکسته شدن تنگش گريه می کند می گويد:
ـ هيچ اشکال ندارد! خيلی خوب شد که تنگ بلورت شکست و از آن راحت و آزاد شدی. بعد مکثی می کند و با لبخند معنی داری می پرسد:
ـ ناقلا! راست بگو! نکند خودت تنگ را از قصد انداختی؟
بعد بدون اين که منتظر پاسخ بشود ادامه می دهد:
ـ بهرحال الآن می توانی تنگ بلورت را فراموش کنی و وارد زندگی جديدی بشوی! و فارغ از هر محدوديتی به هر کجا خواستی برای گردش و بازی و ديدن و نفس کشيدن بروی!“ دختر کوچک با تعجب می پرسد:
ـ بهتر شد که تنگ بلورم شکست؟! از اين پس کجا زندگی کنم؟
صنوبر دست کوچک دختر تنگ بلور را گرفته می گويد:
ـ برويم تا نشانت بدهم!
صنوبر با دختر تنگ بلور، به همه جا سر می زنند. زنان را در همه جا می بينند. در کارخانه، در دانشگاه، در خيابان، در زندان، در ميدان مبارزه، در کار سياست… .
پس از مدتی دختر تنگ بلور به صنوبر می گويد: اينها که خيلی هايشان تنگ هايشان را شکسته اند! چرا من تا به حال در تنگ حبس بودم و فکر می کردم هميشه بايد آنجا باشم؟
صنوبر می گويد: علتش همان کسانی هستند که نمی خواهند ما از تنگ بيرون بياييم. تو را هم در آن قصه به همين دليل در پايان به تنگ برگرداندند!
دختر کوچک می گويد: راستش من هم خيلی وقتها در آن تنگ احساس خفگی داشتم. اما نمی دانستم که می توانم تنگ را بشکنم. منتظر بودم کسی از بيرون اين کار را بکند!
صنوبر می گويد: هيچ کس تنگ را از بيرون نمی شکند. من هم مثل تو مدت زيادی منتظر بودم!
دختر کوچک می گويد: مگر تو هم توی تنگ بودی؟
صنوبر می گويد: بودم!… سالها… سالها… شايد قرن ها… شايد هنوز هم تا حدودی هستم. اما ياد گرفته ام که آنها را بشکنم. خيلی ها ياد گرفته اند! اين «تنگ سازان، خيلی از ما عقب هستند. آنها همهٴ وجود و توانايی ما را انکار می کردند و می کنند. اما ديدی که کور خوانده اند. کسی به مزخرفهای آنها توجه نکرده!
دختر کوچک می پرسد: تو گفتی بعد از اين که تنگ را شکستی باز هم توی تنگ بودی؟
صنوبر می گويد: بله! آخر اين تنگ فقط يکی نيست. هر چه می شکنی به ديوارهای جديدی می رسی. آن قدر لايه لايه است که نگو! آخر قرنها دستهای کثيف اين تنگ سازان برای ما ديوار ساخته. و ما هم چون از روز اول با تنگ روبه رو بوده ايم، فکر می کنيم که زندگی ما بايد همين طور باشد.
دختر کوچک می گويد: آيا می توانی نشانی کسی که ديوار و تنگ برای ما می سازد به من بدهی؟
صنوبر می گويد: اولين لايه های تنگ توی ذهن خودت شکل گرفته. اول بايد از اولين لايه شروع کنی! بعد که دست به کار شکستن آن ديوار شوی، خودت تازه آنهايی را که پياپی پيرامونت ديوارهای جديد می سازند می بينی! آنوقت شجاعتر می شوی که ديوارهای بزرگتر را هم بشکنی!
دختر تنگ بلور می پرسد: پس شکستن تنگها خيلی طول می کشد؟
صنوبر می گويد: بله! خيلی طول کشيده، اما ديگر عمر تنگ و تنگ سازی گذشته. آنها خيلی ابله اند که تلاش می کنند تنگها را نگاه دارند و ما را به تنگ برگردانند. هر چه هم تلاش کنند، بی نتيجه مانده و خواهد ماند. می دانی! ديگر عصر تنگ گذشته است. آنها خيلی از زمانه و تاريخ عقب اند. آنها نمی فهمند که ديگر کسی به آنها گوش نمی دهد. ما از ديواره های گوناگون رد شده ايم… …
در ديدار بعدی وقتی صنوبر برای ديدن دختر کوچک تنگ بلور می رود، در بين راه، اين جا و آنجا تکه های تنگ های شکسته پيدا می کند.

No comments:
Post a Comment