Wednesday, November 27, 2013

اعتراضات دانشجويی در اصفهان، گيلان و اهواز و اعتراضات کارگری در دهلران، اصفهان و هنديجان


تجمع اعتراضی مردم شهر کرد و واژگون کردن يک خودروی مخابرات رژيم
درگيری مردم شهر کرد با مأموران بر سر انتقال آب حجت آباد
اعتراض مردم خيابان مشتاق اصفهان
ادامه اعتصاب غذای شش تن از زندانيان سياسی محکوم به اعدام در اوين ـ دانشجويان در اصفهان، گيلان و اهواز دست به اعتراض زدند.
شماری از دانشجويان دانشگاه مهاجر اصفهان روز چهارشنبه 29آبان نسبت به وضعيت نابسامان کلاسهای درسی اعتراض کردند.

دانشجويان دانشگاه گيلان روز چهارشنبه29آذر به وضعيت بد خوابگاه دانشگاه و بی کفايتی رئيس آن اعتراض کردند. دانشجويان فراخوانی توزيع کردند که خواستار تجمع اعتراضی دانشجويان در ساعت 10صبح روز شنبه 2آذرماه جاری در مقابل ساختمان مرکزی دانشگاه گيلان است.

جمعی از دانشجويان دانشگاه آزاد و پيام نور اهواز در چهار راه آبادان، در مقابل ترمينال اتوبوسرانی شهر اهواز تجمع کردند و به کمبود اتوبوس و مشکلات حاد اياب و ذهاب اعتراض کردند.

شش تن از زندانيان سياسی محکوم به اعدام در سلولهای انفرادی بند ۲۴۰ زندان اوين در پانزدهمين روز اعتصاب غذای خود به سر می برند. اسامی اين زندانيان عبارتند از کاوه ويسی، مختار رحيمی، کاوه شريفی، بهروز شاه نظری، طالب ملکی و شهرام احمدی، خانواده های اين زندانيان نگران اعدام آنها پس از پايان ماه محرم هستند

در پی اعدام سه تن از فرزندان مردم کردستان حبيب الله گل پری پور، رضا اسماعيلی و شيرکو معارفی، جوانان مريوان، سنندج، سردشت، سلماس، پيرانشهر، سقز و بانه در مناطق مختلف از جمله در دانشگاهها اقدام به نصب و توزيع تراکت عليه اعدامهای جنايتکارانه کردند و خواستار آزادی زندانيان سياسی شدند. روی اين تراکتها نوشته شده بود: نه به اعدام. يکی از مضامين اين تراکتها فراخوان به آزادی زندانيان سياسی کرد، ”زانيار و لقمان مرادی“ است.

ـ قطع ارتباطات مخابراتی در شهرکرد باعث اعتراض مردم و تجمع صدها تن مقابل اداره مخابرات گرديد. تجمع کندگان خشمگين وقتی با بی اعتنايی کارگزاران رژيم مواجه شدند يک خودرو پاترول مخابرات را واژگون کردند.

بيش از 400تن از کشاورزان و باغداران منطقه سامان شهرکردکه به احداث تونل انتقال آب حجت آباد معترض هستند روز چهارشنبه 29آبان ماه در مقابل فرمانداری رژيم در شهر سامان در 17 کيلومتری شهرکرد تجمع کردند و با مأموران سرکوبگر نيروی انتظامی درگير شدند.

جمعی ازکارگران شهرداری دهلران که در آستانه بازنشستگی هستند روز چهارشنبه 29آبان ماه در مقابل شهردار رژيم در اين شهر تجمع کردند و به پرداخت نشدن حقوق عقب افتاده اعتراض کردند.

کارگران شهرداری هنديجان روز شنبه 25آبان در اعتراض به پرداخت نشدن 5ماه حقوق عقب افتاده و بلاتکليفی شغلی تجمع کردند.

رانندگان خودروها در اتوبان موسوم به آقابابايی در استان اصفهان به بسته شدن اتوبان و ترافيک سنگين اعتراض کردند.

بسته شدن مجدد خيابان مشتاق اصفهان بار ديگرمورد اعتراض مردم اين منطقه قرار گرفت. علت امر نشتی لوله های فاضلاب بود. اين دومين باری است که مردم به اين وضعيت و خودداری رژيم آخوندی از حل اين مشکل اعتراض می کنند.

تجمع خانواده های زندانيان محکوم به اعدام در مقابل مجلس رژيم


 روز سه شنبه 5آذر جمعی از خانواده های زندانيان محکوم به اعدام، در مقابل مجلس ارتجاع تجمع اعتراضی برگزار کردند و خواستار اقدام سريع برای توقف اعدام فرزندان در بند خود شدند. همچنين خانواده های زندانيان محکوم به اعدام در زندانهای قزلحصار و گوهردشت کرج، روز سه شنبه 5آذر در مقابل دادگاه ارتجاع در خيابان شريعتی تهران تجمع کردند و و خواستار لغو حکم اعدام فرزندانشان شدند.

اعتراضات دانشجويی در تهران، اهواز و قم

آرشيو






به دنبال کشته شدن يک کارگر 17ساله در دانشکده مهندسی برق و مکانيک دانشگاه پلی تکنيک، بيش از 300تن از دانشجويان اين دانشکده روز يکشنبه سوم آذر تجمع اعتراضی برگزار کردند. دانشجويان نسبت به استخدام کودکان برای پروژه های ساختمانی اين دانشگاه اعتراض کردند.

ـ جمعی از دانشجويان دانشگاه پيام نور اهواز در اعتراض به نداشتن حداقل امکانات لازم برای تشکيل کلاس درس تجمع کردند.

ـ دانشجويان دختر دانشگاه آزاد قم روز دوشنبه چهارم آذر در مقابل حراست دانشگاه تجمع کردند و عليه سياست سرکوبگرانه اين مزدوران اعتراض کردند. بنا به خبر ديگری دانشجويان دانشگاه آزاد قم در يک حرکت ديگر به بی کفايتی گردانندگان اين دانشگاه و نبود امکانات در مقابل ساختمان بخش عمران دانشگاه اعتراض کردند.

تجمع بيش از هزار تن از دانشجويان دانشکده کشاورزی پرديس دانشگاه تهران در اعتراض به فوت يکی از دانشجويان اين دانشکده به علت برق گرفتگی، معاون به اصطلاح علمی اين دانشکده را مجبور به استعفا کرد. دانشجويان طی چند روز اعتراض و اعتصاب خواستار کناره گيری گردانندگان اين دانشکده شده بودند.

جمعی از جوانان و دانشجويان شهرک کارون در اهواز روز دوشنبه چهارم آذر به کمبود اتوبوس و مشکلات رفت و آمد در اين شهرک اعتراض کردند.

دو جوان دانشجو در نجف آباد اصفهان روز دوشنبه 4آذر يک آخوند جنايت پيشه را که از مقامهای قضاييه رژيم بوده گوشمالی دادند و او را از ناحيه قفسه سينه و ساق پا مجروح کردند. آنچه خشم اين دو جوان را برانگيخت اين بود که اين آخوند با خودرو خود يک زن سالخورده 70ساله را مصدوم کرده بود.

اعتصاب غذای سه هزار زندانی در قزلحصار کرج


اعتصاب غذای سه هزار تن از زندانيان زندان قزلحصار کرج هم چنان ادامه دارد.. آنها در اعتراض به شرايط غيرانسانی زندان و همچنين اعدامهای جنايتکارانه اعتصاب کردند. بنا به خبر ديگری اعتصاب غذای 6تن از زندانيان سياسی زندان قزلحصار کرج وارد بيست و چهارمين روز خود شد. زندانيان سياسی جمشيد دهقانی و حامد احمدی برای چهارمين بار، دچار خونريزی معده شدند. سيد هادی حسينی تا کنون چهار بار دچار تشنج شديد و افت فشار خون گرديده است. دژخيمان هيچ پاسخی به شرايط و وضعيت آنان نمی دهند وارتباطات ساير زندانيان با آنان را قطع کرده اند.

اعتراض بيش از هزار دانشجوی دانشکده کشاورزی تهران


بيش از هزار تن از دانشجويان دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در اعتراض به فوت کوروش صوفيه دانشجوی کارشناسی ارشد علوم دامی تجمع کردند و  خواستار استعفای کارگزاران رژيم در اين دانشکده از جمله زالی معاونت مالی، زين الدين معاونت  دانشجويي  و  جعفری رئيس پرديس شدند.
  مراسم تشييع پيکر کوروش صوفيه که براثر برق گرفتگی جان سپرد، در ميان خشم و انزجار  دانشجويان از رژيم آخوندی برگزار گرديد. دانشجويان همچنين جلساتی برگزار کرده و خواستار استعفای فرهاد رهبر رئيس مزدور اين دانشگاه شدند. حضور مأموران امنيتی و لباس شخصی و  تهديد و دستگيری دانشجويان نيز نتوانست مانع اين حرکت اعتراضی شود.-

Tuesday, November 26, 2013

افشای نقش احمدی مقدم در جنايتهای کهريزک


چند روز بعد از اظهارات پاسدار اسماعيل احمدی مقدم، فرمانده نيروی انتظامی رژيم که طی آن وی در وحشت از خيزش اجتماعی، تلاش کرده بود جنايتهای کهريزک را تماماً به دوش قاضی مخلوع و بدنام سعيد مرتضوی بيندازد؛ رقيبانش نيز به همين فکرند و متقابلاً سعی کرده اند پای او و ساير سرکردکان نيروی انتظامی را به پرونده جنايتهای کهريزک بکشند.

روزنامه مردم سالاری (2آذر 92) در همين رابطه نوشته است:
«علت شکايت اوليای دم کشته شدگان کهريزک عليه وی به خاطر دستور مستقيم مرتضوی در اعزام اين افراد به اين بازداشتگاه بوده است. با توجه به گفته های احمدی مقدم، مبنی بر اين که اطلاعی از وضعيت بازداشتگاه کهريزک نداشته، می توان گفت اين بی اطلاعی ايشان نمی تواند نفی کننده مسئوليت شخص وی و ساير مسئولان نيروی انتظامی از جهت انطباق اين بازداشتگاه با استانداردهای قانونی سازمان زندانها باشد. احمدی مقدم در حال حاضر نمی تواند خودش و ساير فرماندهان نيروی انتظامی را از بار مسئوليت نگهداری متهمان در آن بازداشتگاه خارج کند».
مردم سالاری در ادامه دعوای باندی، ادعای بعدی پاسدار احمدی مقدم که گفته بود نمی تواند به تمام اعمال ماموران، نظارت داشته باشد را سند جرم ديگری کرده و می نويسد:
«با توجه به سخنان فرمانده نيروی انتظامی مبنی بر اين که ما نمی توانيم بر رفتار مأموران بازداشتگاهها در رعايت و عدم رعايت حقوق شهروندی متهمان نظارت کامل داشته باشيم، اين مسأله باعث بروز اشکالاتی می شود و اتفاقاتی نظير همين کهريزک و دهها اتفاق ديگر می افتد و اين ها نيازمند بازرسی دقيق نيروی انتظامی و مراکز نظارتی اين نيرو است که حقوق متهمان به عنوان بخشی از جامعه رعايت شود تا به لحاظ مجرم بودن اين افراد حقوقشان پايمال نشود و شاهد چنين وقايع تلخی نباشيم».

روزنامه مردم سالاری اين دعوای باندی را دستمايهٴ حمله به دستگاه قضاييه رژيم کرده و در مورد اصطلاح اراذل اوباش که بهانهٴ سرکوب جوانان است می نويسد:
«در اظهارات ديگر فرمانده نيروی انتظامی مبنی بر اين که بازداشتگاه کهريزک برای نگهداری اراذل و اوباش ايجاد شده بود دو نکته وجود دارد: اولاً در ادبيات حقوقی و در قوانين مدون ايران واژه ای به نام اراذل و اوباش بودن جرم انگاری نشده است. به عبارت ساده تر در قانون مجازات اسلامی ايران تعريفی از اين که شخصی اراذل و اوباش باشد و اين رفتار وی مجرمانه تلقی شود و قابل پيگرد قضايی و کيفری باشد پيش بينی نشده است... در حالی که نه احمدی مقدم، نه مرتضوی و نه هيچ يک از مسئولان قضايی و انتظامی تا کنون تعريف منطقی از واژه اراذل و اوباش نداشته اند، در اين باره نيز توضيحی ارائه نشده است در صورتی که در قانون... هر عمل و ترک عملی که رفتار مجرمانه محسوب می شود مشخص شده است و... برای اراذل و اوباش پيش بينی هيچ کيفر و مجازاتی نشده است پس چگونه افرادی در قالب عنوان اتهامی اراذل و اوباش دستگير شده و به زعم احمدی مقدم در بازداشتگاه کهريزک نگهداری می کردند؟
حال با فرض اين که اين مکان محل نگهداری اراذل و اوباش باشد، مگر اين افراد انسان نيستند. در صورتی که افراد تحت هر عنوانی دستگير می شوند بايد با توجه به حقوق شهروندی با آنها رفتار انسانی شود و ضوابط و آيين دادرسی کيفری (ولو خلافکارترين فرد در جهان باشند) در مورد آنها اعمال شود»...
«حقوق شهروندی» و امثالهم که برای هيچ کدام از باندهای رژيم معنايی ندارد، نشانهٴ بروز شکافهايی در رأس نظام است که در گام بعدی موجب شعله ورتر شدن آتش خشم و اعتراض مردم به جان آمده خواهد شد.

باز شانزده آذر، باز مبارزه اتحاد پيروزی!


دوباره سخن دانشگاههای ايران است نقش دانشجويان و سنگرهای آزادی. و قدافراشتن در برابر ولايت فقيه!
تلاش می کنيم، در سلسله سخنی درباره دانشگاه برای برخی پرسشها درباره دانشگاه پاسخ بيابيم.

نخستين بخش اين زنجيرهٴ سخن، با يک شعر پيش روی شماست.

«ناقوس»
ناقوس! باز طنين بردار!
با ضربه های خشمگن کوبه ات، درشت
بر مس جدارهٴ بغضی ترک ترک
-ديواره های تنگ گلوگاه ميهنی-.
ناقوس باز طنين بردار!
ای گلدهانهٴ حلقومت
- بشکفته غنچه های سرخ زخم شهيدان يک وطن-
آوازهای شورشی ات را
در خاطرت مکرر کن
آن گه که می وزيد
در مدخل دهان پر آوازت
موسيقی مبارزه و اتحاد و پيروزی.
نام مشترک دانشگاههای کشور:
دانشگاههای ايران يک نام مشترک دارند. سنگر آزادی. بنابراين يک سؤال به وجود می آيد؟ آزادی در کدام سالن و يا کلاس از کلاسهای اين دانشگاهها آموخته می شود؟

فرياد و خروش و ايستادگی برای دفاع از حقوق مردم، را کدام استاد و در کدام ساعت می آموزد؟

بگذاريد در جستجوی اين پرسش، به سی سال پيش برگرديم. پاييز و زمستان 1357. روزی که اين نام حک نشده بر سردر دانشگاهها را مردم به آن دادند.

دانشگاه و انقلاب:
دانشگاههای کشور، در جريان انقلاب ضدسلطنتي مرکز و قلب انقلاب و قيامهای مردم بودند. همه روزه، زن و مرد و پير و جوان، از اقشار مختلف مردم، روانهٴ دانشگاهها می شدند. خطابه های سياسی را گوش می کردند، اطلاعيه ها را می خواندند و برای قيام و خروش به خيابانها می شتافتند.

برجسته ترين چهره ها و رهبران جنبش انقلابی مسلحانه در برابر ديکتاتوری شاه از دانشگاه برخاستند و در سياهترين سالهای اختناق و سلطه ساواک، اين دانشگاه بود که شعله های مقاومت و ايستادگی در آن برافروخته بود؛ شعله هايی که همواره در تظاهرات دانشجويی در دانشگاههای مختلف ايران زبانه می کشيد.

از سالهای 55 به بعد نيز، وقتی که جوانه های جنبش مردم سربرآورد، دانشگاه جان پناه همه آزاديخواهان و هواداران نيروهای انقلابی بود و دانشجويان آن زمان، نگهبانان آن بودند. اين در حالی بود که در تمامی سالهای بين قيام پانزده خرداد سال 42 تا سال 57، خمينی در نجف در سکوت به سر می برد و فعاليت سياسی نداشت. خمينی در سال 44 به عراق رفت و در آنجا به قول خودش به طلبگی مشغول شد. او تا سال 50، چند نامه خصوصی نوشت، دو پيام برای دانشجويان خارج داد، يک پيام هم به قول خودش برای سلاطين اسلام، و رؤسای دول اسلام نوشته بود و خواسته بود که راديو اسلامی راه بيندازند و بدهند دست علما!

در ماههای قبل از قيام در تهران، هر آخوندی هم که می خواست سخنرانيی بکند، به دانشگاه تهران می آمد و زير چتر دانشجويان فعال دانشگاهها، در زمين چمن دانشگاه امکان صحبت پيدا می کرد. يعنی مرکز جنبش، دانشگاه بود.

اما آيا تبديل شدن دانشگاه به سنگر آزادی پيشينه ای از اين هم قديمی تر داشت؟ باز هم بايد از دهه پنجاه هم دو دهه عقبتر برويم به:
شانزده آذر1332:
آن روز، چهار ماه از کودتای ننگين 28مرداد عليه حکومت ملی دکتر مصدق نگذشته بود که، دانشگاه عهد خود را با پيشوای آزادی وفا کرد. در روز 16آذر 1332، سه تن از پيشگامان جنبش دانشجويی آن زمان، شريعت رضوی، قندچی و بزرگ نيا، توسط عمال حکومت کودتا در صحن دانشگاه تهران به رگبار بسته شدند و به شهادت رسيدند و از آن به بعد، به حق روز 16آذر «روز دانشجو» نام گرفت. از آن پس16آذر و ياد آن سه شهيد گرانقدر همواره برجسته و گرامی داشته می شوند

در سالهای بعد، بسياری از دانشجويان مبارز و آگاه، به مبارزه عليه ديکتاتوری سلطنتی دست زدند و از کلاسهای همين دانشگاهها بود که پيشتازان جنبش انقلابی برخاستند و تصميم به راهگشايی برای انقلاب مردم گرفتند.

دشمن دانشگاه که بود؟
پس خانهٴ دانش، خانهٴ آزادی نيز شد. اين از صدا و گواهی تاريخ. اما يک آوای ديگر نيز در مورد دانشگاه وجود دارد و آن صدای خمينی بود که در اول ارديبهشت 59 گفت: «دانشگاههای ما دانشگاههای استعماری است. دانشگاههای ما برای ملت ما مفيد نيست. من آن تصميمی را که شورای انقلاب گرفته اند راجع به تصفيهٴ دانشگاه… پشتيبانی می کنم»

او حتی در وصيتنامه خود نيز بر اين که بايد دائماً ا از دانشگاه ترسيد تأکيد کرده و نوشته است: «بر ملت و دولت جمهوری اسلامی است در همهٴ اعصار، که نگذارند عناصر فاسد دارای مکتبهای انحرافی يا گرايش به غرب و شرق در دانشسراها و دانشگاهها و ساير مراکز تعليم و تربيت نفوذ کنند و از قدم اول جلوگيری نمايند تا مشکلی پيش نيايد و اختيار از دست نرود».

حالا ببينيم خمينی و دنباله هايش بعد از به چنگ آوردن حاکميت، با دانشگاه چه کردند:
خمينی از ابتدای ورودش به ايران و پس از محکم کردن پايه های حاکميتش شروع به نقض تعهداتش در قبال آزاديها نمود. طبيعی بود که نيروهای آگاه جامعه و به خصوص دانشجوها در مقابله با اين خيانت به سمت نيروهای ترقيخواه و انقلابی به خصوص به سمت مجاهدين، روی می آوردند و دانشگاه بعد از پيروزی انقلاب و با شروع اقدامات ضدآزادی و ضدمردمی خمينی، به پر تپش ترين کانون، عليه سرکوبگران آزادی تبديل شد..

بيشترين اجتماعات، مراسم سخنرانی و کانونهای فعاليت و تبليغ سازمانهای انقلابی و بيش از همه مجاهدين، در دانشگاهها بود.

اين بود که خمينی تاب تحمل دانشگاه را نياورد و آن را به تعطيلی کشاند. اين کودتای فرهنگی، از دانشگاهيان و دانشجويان 17کشته و2180 زخمی گرفت تا دانشگاه به دست اوباش رژيم «فتح» شود.

آمار کشته های کودتای فرهنگی:
آمار کشته ها و زخميهای آن کودتای ارتجاعی از اين قرار بود: دانشگاههای بابلسر 30زخمی، شيراز210زخمی، تربيت معلم تهران 100زخمی، مشهد 400زخمی و يک کشته، تهران 491زخمی و 3کشته، جندی شاپور 700زخمی و 5کشته، سيستان و بلوچستان 50زخمی و يک کشته، گيلان 7 کشته و صدها زخميJ
نام اعلام شده اين توطئه، « انقلاب فرهنگي» در دانشگاهها بود، امّا «حسن آيت» يک عضو مؤسس حزب متعلق به خمينی واقعيت را در نواری که متن پياده شده آن در 28 و 29خرداد 59 در روزنامه های تهران به چاپ رسيد، به دقت بيان کرد. آنها با « انقلاب فرهنگی» در يک کلام در پی تسلط حوزه بر دانشگاه بودند. عاملان اصلی اين کشتارها در دانشگاهها هم چنان که از نوار آيت برمی آيد، انجمنهای اسلامی آن زمان بودند.

دانشگاه از 1359به بعد:
حدود 3سال تعطيلی دانشگاههای ايران (از سال59 تا 61) در تمام رژيمهای ديکتاتوری معاصر بی سابقه است. در هيچ يک از ديکتاتوريهای معاصر، حتی پس از خونين ترين کودتاها، دانشگاهها به مدت طولانی تعطيل نشده اند.

پنج سال بعد، در 27فروردين سال64، خمينی باز هم به کارگزاران وزارت فرهنگ و آموزش عالی نظامش باز هم هراس از دانشگاه را گوشزد می کرد:
خمينی گفت «اميدوارم که احساس کرده باشيد که همه دردهای ايران از دانشگاه شروع شده است. دانشگاه تلخيهايی داشت که به اين زوديها رفع نمی شود… دانشگاهی که تمام گرفتاريهای ما منشأش در آن بود».

رژيم خمينی در آن سه سال تعطيلی و پس از آن تعطيلی، اقداماتی رو برای تبديل دانشگاه به بخشی از حوزه های علمية آخوندی انجام داد. فهرست کلی اين اقدامات قرون وسطايی از اينقرار است:
ـ موج دستگيريهای گسترده استادان دانشگاهها و شخصيتهای مبارز ضدارتجاع

ـ ايجاد ارگانهای جاسوسی، تفتيش عقايد، سرکوبی و روشهای گزينش قرون وسطايی در دانشگاهها.

ـ اعمال اختناق، و جلوگيری از رشد آگاهی و اعتراض در دانشگاهها

ـ گماشتن آخوندهای مزدور در رأس امور آموزش عالی
ـ اختصاص رسمی نزديک به نيمی از سهميه دانشگاه به مزدوران بسيجی

کودتای فرهنگی در سال59، تنها شروع يک جنايت سازمان يافته عليه دانشگاه و دانشجويان بود. در سال بعد از آن و از 30خرداد 60 که عصر اعدامها شروع شد، بيشترين قربانيان از دانشجويان و دانشگاهيان بودند.

تنها در فهرست اسامی 20هزار شهيد مجاهد خلق از شهدای سازمان مجاهدين 230تن، درجه دکترا و يا استادی علوم، داشته اند، 734تن ليسانسية علوم مختلف بوده اند، 4010تن فارغ التحصيل و 3510 دانشجوی دانشگاههای کشور يا خارج از کشور بوده اند. بر اين اساس اگر بخواهيم درصد بگيريم، 43 درصد از شهيدان مجاهد خلق، شهدای تحصيلکردهٴ دانشگاهی و يا بالاتر از آن هستند. و اين خودش نموداری از ميزان دانشجويان و دانشگاهيان مبارز را در کل 120هزار شهيد مقاومت برای آزادی نشان می دهد. يعنی در 120هزار شهيد راه آزادی، حدود 48000تن، دانشگاهی بوده اند.

اما پرسش بزرگ اين جاست: آيا با اين سرکوب شديد، تلاش رژيم برای تبديل دانشگاه به بخشی از حوزه به نتيجه رسيد؟

پاسخ را يک خروش بزرگ دانشجويی که به خروش و قيام بزرگ مردمی تبديل شد، به همه داد:
قيام 18تير 1378: دانشگاه برخاست.
راستی چه اتفاقی درجبهه ی انقلاب و مبارزه افتاد که دانشگاه لگدکوب شده زيرپای ارتجاع، آنطور خروشان شد؟

گزارش تکان دهنده گروه تحقيقاتی آکسفورد از وضعيت کودکان سوری


بر اساس گزارش تکان دهنده گروه تحقيقاتی آکسفورد در لندن 11هزار کودک و نوجوان سوری کشته شدند. از اين 11هزار کودک و نوجوان حدود 400نفر با گلوله تک تيراندازهای بشار اسد جان سپرده اند. تخمين زده می شود نيمی از دو ميليون سوری که مجبور به ترک خانه و کاشانه خود و آواره کشورهای همسايه شده اند کودکان هستند. اغلب کودکان قربانی ترکشهای گلوله های بمب و توپ ناشی از تهاجم نيروهای رژيم اسد شدند. کودکان حلب بيش از هرشهر و منطقه يی آماج گلوله و بمب بوده اند. بيش از 800کودک و نوجوان نيز اعدام شده اند و شکنجه آنها توسط نيروهای اسد نيز بخشی از جنايات اين نيروها عليه کودکان بوده اند.

ترانه خفهههه

ميخوام بگم يه چيزي ولي يه خورده شسته رفته - ترانه باحال خفهههه

ترانه زيباي بر عهدها وفا شد ...

آن پرچمي كه آن روز در كربلا بپا شد
بعد از هزار طوفان آزين دست ما شد

فراخوان ستاد اجتماعی مجاهدين در داخل کشور به مناسبت روز دانشجو


هفته خيزش و اعتراض در هر فرصت، هر زمان و هر مكان
با شعارهای «مرگ بر ديكتاتور»، «مرگ بر اصل ولايت فقيه» و «زنده باد ارتش آزادی»

هموطنان عزيز!
جوانان قيام آفرين!
دانشجويان مبارز و مجاهد!
16آذر، روز دانشجو، فرا می رسد؛ روزی که يادآور شهادت سه دانشجوی پيشتاز دانشکده فنی دانشگاه تهران در 16آذر سال 1332به دست نيروهای سرکوبگر ديکتاتوری پيشين است؛ و يادآور سلسله يی، بی پايان، از خيزشهای دانشجويی در برابر دو ديکتاتوری با شعارهای پرطنين آزادی!

- از شعله ورشدن دانشگاهها در هر16آذر، به رغم سلطه ساواک و ديکتاتوری پيشين، تا پرالتهاب ترين روزهای قيام و انقلاب ضدسلطنتي و سخنان رهبر مقاومت پس از آزادی از زندان با شعار: «زنده باد انقلاب دموکراتيک مردم ايران»! سرآغاز رويارويی «با دجاليت انقلاب اسلامی» و سارقان انقلاب در اردوی خمينی.

- از سلسه تظاهرات و اعتصابهای مستمر دانشجويی پس از اشغال دانشگاهها با کودتای ضدفرهنگی ارتجاع تا خيزشهای بزرگ جوانان و دانشجويان هم چون قيام تيرماه 78 و روياروييهای فراموشی ناپذير با نيروهای سرکوبگر رژيم در سلسله قيامهای سال 88 که رژيم ولايت فقيه را از بنياد به لرزه در آورد و حقانيت و حتميت سرنگونی آن را به دنيا نشان داد

جوانان قيام آفرين!
دانشجويان ايران زمين!
16آذر، روز دانشجو، بار ديگر فرامی رسد. سازمان مجاهدين خلق ايران، با درود به روانهای پاک دانشجويان مجاهد و تمامی شهيدان دانشجو که جان خويش را فديه راه آزادی و مبارزه با ديکتاتوری مذهبی ولايت فقيه کردند، عموم دانشجويان، دانش آموزان و جوانان آزاده و اشرف نشان ايران را به برپايی هفته اعتراض و قيام در هر فرصت، هر زمان و هر مکان با شعار «مرگ بر اصل ولايت فقيه»، «زنده باد ارتش آزادی» فرامی خواند.

خامنه ای، مانند همه ديکتاتورهای مفلوک و محکوم به سقوط، درمانده در باتلاق بحرانهای مرگبار درونی و در حال دست و پا زدن در تله اتمی و خطر زهرخوران تحميلی، و به رغم تمامی دعاوی مسخره و نمايشی اعتدال و ميانه روی، هيچ «تدبير» ی جز اعدامهای فزاينده و کشتارهای جمعی از جای جای ميهن اسير تا شهر شرف و پايداری، نمی يابد تا شايد بدينوسيله مانع سر باز کردن اعتراضات و قيامهای مردمی شود و به ويژه نسل جوان و آگاه و دانشجو را با تشديد فشار مرعوب و خاموش کند.

دانشجويان آگاه و پيشتاز!
جوانان مبارز و مجاهد!
در گراميداشت 16آذر، روز دانشجو، بپاخيزيد و خروش آزادی را در دانشگاههای سراسر کشور طنين افکن کنيد.

در تاريکی ارتجاع و ديکتاتوری، در همبستگی با توده های مردم به جان آمده به ويژه کارگران و در همراهی با خانواده های زندانيان سياسی و شهيدان راه آزادی، شعله های پايداری را با جسارت اشرف نشان و در عزم راسخ انقلابی برای سرنگونی فاشيسم مذهبی، در همه جا برافروزيد.

نصر من الله و فتح قريب – مرگ بر اين رژيم مردم فريب
سلام بر خلق ـ سلام بر آزادی- درود بر رجوی
ستاد اجتماعی مجاهدين در داخل کشور
3آذر 1392.

اعتصاب غذای زندانيان سياسی


در هفته های اخير تعدادی از اين زندانيان سياسی دست به اعتصاب غذا زده اند. تعدادی از آنان به دليل پخش پارازيت، تعدادی به خاطر امکانات درمانی، تعدادی به خاطر بلاتکليفی در زندان، تعدادی به خاطر صدور حکم ضدبشری اعدام در مورد آنان و... . اين حرکت اعتراضی را آغاز کرده اند.
زندانيان سياسی در حالی به اعتصاب غذا روی می آورند که 100روز از حکومت آخوند حسن روحاني می گذرد و اين آخوند شياد هنگامی که به کرسی رياست جمهوری اين رژيم تکيه کرد، وعده به اصطلاح اعتدال و اميد داد، اما در 100 روزه اول دولت اين آخوند شياد فشار بر زندانيان تا حدی افزايش يافته که اين فرزندان مبارز مردم ايران ناگزير به اعتصاب غذا شده اند تا شايد اندک حقوق آنان در زندانهای اين رژيم قرون وسطايی تأمين شود. زندانيان آزاده از آنجايی که حاضر نيستند به شرايط سياسی و ضدانسانی حکومت آخوندی تن بايد با جسم و روان خود بهای آزاده بودن وآزاده زيستن را بدهند.
در دنيا هر حکومتی که داعيه اصلاح، اعتدال و گشايش سياسی دارد، اولين کار آن آزادی زندانيان سياسی، و درهم شکستن ديوار سرکوب و شکنجه در زندان است. اما در حکومت اين آخوند شياد که داعيه تدبير و اميد دارد، زندانيان سياسی از حداقلهای لازم برای زيستن در چهار ديواری زندان برخوردار نيستند، .

 از جمله زندانيان سياسی که اعتصاب غذا کرده اند، عبدالفتاح سلطانی وکيل زندانيان سياسی است که صرفاً به خاطر دفاع از زندانيان سياسی در بيدادگاههای رژيم به زندان محکوم شده و هم اکنون به  دليل  اين که از حداقل امکانات درمانی و دارويی محروم است اعتصاب غذا کرده است.
زندانی سياسی منصور پور فرهنگ به خاطر بلاتکليفی صورت خود را گچ گرفت و اعتصاب کرد. منصور پورفرهنگ 14سال است در بازداشت است و به حبس ابد محکوم شده است.
زندانيان سياسی کرد زانيار و لقمان مرادی، با وجودی که 12سال است که در زندان هستند، در معرض اعدام قرار دارند و به اين خاطر اعتصاب غذا کرده اند.
زندانيان سياسی اهل سنت که صرفاً به دليل اين که به کيش و شريعت ضد شيعه آخوندهای حاکم بر ايران اعتقاد ندارند به زندان افتاده اند و در معرض اعدام قرار دارند، آنان در اعتراض به صدور حکم ضدبشری اعدام اعتصاب غذا کرده اند.
و...

راستی جرم اين زندانيان سياسی چيست؟ مگر غير از اين است که اين زندانيان صرفاً به خاطر اعتقادات سياسی و يا عقيدتی خود و يا به خاطر اين که از مليت کرد هستند در معرض اين فشارهای ضدانسانی قراردارند؟ مگر جرم آنان آزاد زيستن از قيد و بندهای سياسی و اعتقادات پوسيده نظام قرون وسطايی اين رژيم سفاک و خونريز نيست؟
جواب در يک کلام خلاصه می شود، در ايران نظام ولايت فقيه حکومت می کند و در اين حکومت هرعقيده و مرامی جز مرام پوسيده آخوندی ممنوع و حکم دگر انديشان داغ، درفش، زندان و اعدام است.

درود بر عزم و اراده استوار زندانيان آزاده يی که با تحمل سالها زندان و شکنجه دژخيمان حکومت آخوندی، تن به تسليم و ذلت نداده اند. درود بر زندانيانی که باجسم و روانشان با اين رژيم قرون وسطايی می جنگند. انسانهای شريف و آزاده ای که بهای آزادی را روزمره با گوشت و پوستشان می دهند و تن به خواسته های آخوندهای حاکم بر ايران نمی دهند.

مريم رجوی: رژيم ملايان در اثر تحريمها ناگزير از يک گام عقب نشينی در ساختن بمب اتمی شد


اگر جامعه بين المللی به جانب اجرای قطعنامه های شورای امنيت پيش نرود
خامنه ای بار ديگر با فريب و تقلب به سمت توليد بمب پيش خواهد رفت
خانم مريم رجوی، رئيس جمهور برگزيده مقاومت، عقب نشينی «تحميلی» ديکتاتوری دينی حاکم بر ايران در پروژه ساختن بمب اتمی در مذاکرات ژنو را محصول بلافصل تحريمهای بين المللی و مخالفت گسترده مردم ايران با سياستهای ضد ملی رژيم ولايت فقيه توصيف کرد. رژيمی که دستيابی به بمب اتم را ضامن استراتژيکی بقای خود می داند و پروژه های آشکار و پنهان اتمی آن، حاصلی جز فقر بيشتر مردم و به نابودی کشاندن اقتصاد ايران نداشته است.

خانم رجوی از وادار شدن استبداد دينی به يک گام عقب نشينی که زير ضرب انزوای داخلی، طرد و تحريم بين المللی و سياست ها و روشنگريهای مقاومت ايران در زمينه اتمی طی سه دهه صورت گرفته است، استقبال کرد. وی افزود: در شرايطی که بحرانهای بی علاج داخلی، حاکميت آخوندی را به شدت تضعيف کرده است، اگر قدرتهای جهانی فارغ از ملاحظات اقتصادی و سياسی با قاطعيت عمل می کردند، می توانستند در همين دور از مذاکرات، پروژه بمب سازی رژيم را به طور کلی از کار بيندازند. بنابراين در آينده هم مانند گذشته، ميزان عقب نشينی اين رژيم و دست کشيدن از بمب اتمی و تبعيت آن از التزامات بين المللی، دقيقاً به ميزان قاطعيت و ايستادگی جامعه بين المللی در برابر مطامع شوم و فريب کاريهای ذاتی آن، بستگی دارد.

خانم رجوی در همين خصوص بار ديگر هشدار داد: اجرای کامل قطعنامه های شورای امنيت، به ويژه توقف کامل غنی سازی، پذيرش پروتکل الحاقی و دسترسی آزادانه بازرسان آژانس بين المللی انرژی اتمی به مراکز و تأسيسات مشکوک اين رژيم، لازمه دست کشيدن آن از بمب اتمی است. در اين صورت گام نخستين را می توان آغاز روند «زهر خوردن» اتمی اين رژيم دانست. هر گونه سستی و تعلل و کوتاه آمدن از سوی جامعه بين المللی باعث می شود که خامنه ای بار ديگر با فريبکاری و تقلب به سمت توليد بمب اتمی پيش برود. رژيم ملايان هيچ گاه فعاليتهای اتمی خود را طبق معاهده منع گسترش تسليحات اتمی (NPT) به طور داوطلبانه به آژانس بين المللی انرژی اتمی گزارش نکرده و مقاومت ايران نخستين افشاگر تأسيسات پنهان و مخفی کاريهای اتمی آن بوده است. خانم رجوی در همين رابطه بر ضرورت بازرسی بلادرنگ آژانس از تأسيساتی که به تازگی از سوی مقاومت ايران افشا شده است، تأکيد کرد تا رژيم نتواند مانند موارد پيشين، در آنها تغييرات ايجاد کند.

شورای ملی مقاومت ايران در بيانيه سی و دومين سالگرد تأسيس خود در تابستان امسال ضمن تشريح بحران همه جانبه يی که ولايت خامنه ای درگير آن است، با استقبال از نوشيدن جام زهر اتمی توسط ولی فقيه خاطرنشان کرده بود: «بديهی است که در جام زهر اتمی نيز مانند جام زهر در جنگ ضدميهنی، عوامل تعيين کننده، نارضايتی انفجاری جامعه از يک سو و سياست ها و مبارزات مقاومت ايران و يگانه جايگزين دموکراتيک از سوی ديگر است. مقاومتی که از سه دهه پيش، پرچم سرنگونی و مقابله با سياست و استراتژی ضدميهنی رژيم ولايت فقيه برای دستيبابی به سلاح اتمی را برافراشته و به تحريم نفتی و تسليحاتی اين رژيم فراخوانده است. رژيمی که با تمامی جناحها و مهره هايش، از جمله رفسنجانی و روحانی، در پی دست يافتن به بمب اتمی به عنوان ضامن بقای استراتژيکی استبداد دينی بوده است».

دبيرخانه شورای ملی مقاومت ايران
3آذر 1392 (24نوامبر2013)


رنجنامه يک دختر هموطن!


پاسخ جواد ظريف و کامنت يک هموطن ديگر
کلمات يک دختر تحصيلکردهٴ ايرانی، در نامه يی که به ظريف نوشته، تصوير خوبی است از جهنم ولايت فقيه برای مردم ايران. نامه يی که دل هر انسانی را به درد می آورد و همهٴ وجود را غرق تأسف و خشم می کند. نامه يی با کلماتی که خيلی بهتر از آمار و جدولهای قيمتها و درصد تورم، استيصال دردآور مردم ايران را در برابر مشکلات عيان می کند. هرکس به خود می گويد وقتی تحصيل کرده های ميهن ما اين چنين وضعی دارند آن پايين دستها چه غوغايی ست؟

اين نامه را از فيس بوک اتحاد دانشجويان امروز گرفتيم. در زير آن پاسخ ظريف به اين دختر جوان، و بعد از آن نيز کامنت يک هموطن است که نيازی به توضيح و تشريح ندارد. بعد از آن هم چند بيت شعر بخوانيد:
متن نامه ی دختر جوان ايرانی:
سلام آقای ظريف
وقتتون به خير
اميدوارم حالتون بهتر شده باشه
من يه دختر 26ساله ايرانی ساکن ايرانم (ببخشيد که نمی تونم خودم رو کامل معرفی کنم)
اميدوارم کامنت منو کامل بخونيد.
من متاهلم، سه سال است که می خواهيم تشکيل خانواده بدهيم اما به خاطر مشکلات مالی نميتونيم، همسرم دانشجوی دکتراست و کار پيدا نمی کنه... بی پولی و بی کاری دمار از روزگار ما در آورده، پدرم يه بازنشسته ست و از پس خريد جهزيه بر نمياد.

من اخيراً کارشناسی ارشد نوبت روزانه قبول شدم، يکی از دانشگاههای عالی تهران، يکی از بهترين رشته ها، هفته ای 3روز ميام تهران. شايد باورتون نشه اما من از پس کرايه اتوبوسم به تهران بر نميام... من نمی تونم هفته ای 40هزارتومن برای غذا و کرايه و... هزينه کنم... همسرم توان حمايت منو نداره و از پدرم هم نمی تونم پول بگيرم، وام دانشجويی هم که به جايی نمی رسه و هنوز ندادن... بارها به انصراف از تحصيل فکر کردم اما بغض گلومو می گيره، چون من برای قبولی خيلی زحمت کشيدم... نمی دونم شما بچه دارين يا نه، نمی دونم خودتون و بچه هاتون چطور درس خوندين اما همه امکانات خودتونو بذاريد کنار و درس خوندن تو بدترين شرايطو تصور کنيد. مدام فکر می کنم اينايی که ميرن دانشگاه بين الملل چقدر پول دارن؟ ؟ ؟ چطوری من نمی تونم هفته ای 40هزارتومن پول بدم برای درس و اونا... . ديگه دارم افسرده ميشم.

من نمی خوام بهم بگين ”متاسفم“. من خودمو معرفی نکردم چون ترحم کسی رو نمی خوام. من فقط حقمو می خوام...

من ايرانی ام، چرا تو مملکت خودم، جايی که کل طايفه ام به خاطرش شهيد و جانباز دادن رفاه ندارم؟ ؟ ؟ چرا بی کارم؟ ؟ ؟ چرا تغذيه خوب ندارم؟ ؟ ؟ چرا بی پولم؟ ؟ ؟ چرا با اين معدل و اين رزومه باهام مثل يه تفاله برخورد ميشه؟ ؟ ؟ اين انرژی هسته يی کو؟ کجاست؟ چيش به من رسيده؟ منو تو انرژی اتمی استخدام می کنن؟ ؟ ؟ يا همسر استعداد درخشانمو؟ ؟ ؟ قبضامون که مدام گرونتر و زيادتر ميشه، تابستونا که برق قطعه، پس کو تأمين انرژی؟ ؟ ؟ ؟ چرا مملکت من راحت از دزدی 3هزار ميليارد تومنی ميگذره ولی 24ساعت بنده به دو ريال يارانه ی مردم؟ ؟ ؟ يارانه ای که بودنش برای آدمايی مثل من معنی حفظ آبرو رو داره. تو اين وضع گرونی...

من فقط يه بار زندگی می کنم... می خوام شاد باشم... ديگه بسمه غصه خوردن... در عوض کار می خوام و پول و يه خونه نقلی با يه دفترچه بيمه

نمی دونيد اين آخری شده رويای من... من نمی دونم مشکل کمر شما چيه ولی درد شمارو خوب ميفهمم. درد از کمر شروع ميشه تا مچ پا مياد... انگار يه رشته داغ تو پای آدمه که کشيده ميشه. من نميتونستم برم دکتر اما علائم و دردامو تو اينترنت سرچ کردم و فهميدم چه بيماری دارم. نه ميشه ايستاد، نه ميشه نشست، نه ميشه خوابيد... من اين جا به درد تسليم ميشم... من ميميرم از درد اما نمی تونم برم دکتر، نمی تونم ام آر آی بگيرم.

چون بيمه ندارم، چون پول ندارم، هزينه های درمان سرسام آوره، سلامتی شده به قيمت خون آدم... خوش بحال شما که برای دردتون طبيب داريد (البته هرچی که داريد حلال و خوشتون. خدا به روزيتون برکت بده. انشاءالله که حالتونم خوب بشه.)، من از ترس اين که همسرر و پدرم شرمنده م نشن به کسی نميگم چقدر درد می کشم...

می بينيد... فرق من و شما همينه... زندگی من به يه تاره مو بنده ولی شما مسئولان زندگی آروم و قشنگتونو بی استرس ادامه ميدين. واسه همينه که شما با خيال راحت خبر از مذاکرات بعدی ميديد و من اشک تو چشام حلقه ميزنه که ای خدااااااااا پس کی تموم ميشه؟ ؟ ؟

همه اينارو گفتم که بدونيد کسايی مثل من هستند که فقط زنده اند اما بارها و بارها آرزوی مرگ می کنند.

کاری کنيد که تحريما تموم بشه، يه کاری کنيد ارزونی بشه، کرايه خونه کم بشه، مواد غذايی ارزون بشه، بازار کار رونق پيدا کنه، دارو و درمان به قيمت خون آدم نباشه، امنيت و رفاه داشته باشيم. کاری کنيد که منه بچه درس خون، منی که تو زندگيم فقط تلاش کردم، صبر کردم و پامو کج نذاشتم، به خاطر فشار اقتصادی تو اين سن و سال اين همه مريضی عصبی نداشته باشم و فکرم مدام پی انصراف از تحصيل نباشه، يه کاری کنيد جوونا راحت باشن. اينطوری فسادم کم ميشه. فقط يکم سريع تر... می ترسم آخرش به عمر ما قد نده.

تو رو خدا... ديگه بسه تحريم...

يکی می گفت بايد قبر دهه شصتيا رو گودتر بکنند چون آرزوهای زيادی دارن که بايد با خودشون به گور ببرن...

خواهش می کنم جواب کامنتمو بديد. يا حق
**********
حالا پاسخ ظريف را بخونيد:
javad zarif: سلام دخترم. می دانم که مسئوليت سنگينی بر دوش من و همکاران من است و گرچه در ايجاد شرايط کنونی نقشی نداشته ايم ولی به هرحال با پذيرش مسئوليت بايد در جهت حل آن حرکت کنيم. اميدوارم با تدبير رياست محترم جمهوری و با حمايت همه مردم مشکلات انباشته اقتصادی به تدريج رفع شوند و زندگی برای شما و بقيه مردم راحت تر شود. باور کنيد که در هر لحظه از کار اداری و مذاکرات، خودم را وام دار و مديون تک تک شما می دانم و اميدوارم که بتوانم باری از دوش شما بردارم. به ياری خدا و به پشتيبانی شما، اين کار را با صبر و با حفظ حقوق کشور انجام خواهيم داد. اما اطمينان داشته باشيد که برای مذاکره جدی و رفع فشارها، بهترين روش تلاش برای رسيدن به تفاهم از طريق تعامل سازنده و عزت مند است. اندکی صبر، سحر نزديک است.

**********
اکنون کامنت يک هموطن را در مورد پاسخ ظريف بخوانيد
920902
دوستان عزيز!
حتماً کامنت دردناک دختر 26ساله ی تحصيل کرده ی ايرانی را که برای آقای ظريف در فيس بوک نوشته بخونيد! قلب هر انسانی را به درد مياره به جز قلب اين قسی القلبان رژيم جمهوری اسلامی از ظريف تا باريک!
و بعد پاسخ آقای ظريف را بخونيد! شرم آوره! پاسخ ظريف به نامه ی بسيار دردناک يک دختر تحصيل کرده که حتی توانايی مالی زندگی مشترک با با همسر خود که دانشجوی دکتراست را ندارد، قلب هر کسی را به درد مياره اما آقای ظريف با بی احساسی تمام پاسخ داده که دخترم مسئول اين شرايط من و همکاران نيستيم و وعده ی سرخرمنی داده و وعده ی مذاکرات اتمی خوبی رو بهش داده! و بعد هم گفته به اميد خدا همه چيز را با هم درست می کنيم! آقای ظريف! اين دختر داره ميگه من خرج تحصيل و... ندارم شما از مذاکرات براش می گيد؟ واقعاً شرم آوره! آقای ظريف شما و اين تيم همکاران تون از به وجود آمدن اين شرايط مبرا هستين؟ يادتون رفته که کنار گوش احمدی نژاد در سازمان ملل برای نابودی اسراييل خواهان انرژی اتمی بوديد؟ آيا همين اعمال شما و دوستانتان در دولتهای گذشته در طی اين ساليان به خصوص هشت گذشته اين شرايط وحشتناک امروز را به وجود نياورد؟
فکر کنم مسئول اين شرايط وحشتناک جامعه هيچکدوم شماها نيستيد بلکه مسئول عمه ی همه ايرانيهاست آقای ظريف! اين قدر همه ی شما در جمهوری جهل اسلامی سفسطه باز هستيد که نمی شه با شما ديالوگ برقرار کرد! شرم که نيست!
و اما دو بيت شعر:
حرفی ست نشايد که ز کس پنهان کرد
زين بيشرفان شرم طلب نتوان کرد
هر نکبت و هر درد و بلا در اين خاک
از اوست که ايران تو را ويران کرد.

Sunday, November 24, 2013

وضعيت سيدعلي كه دولا دولا داره ميره مذاكرات، ها ها ها


بشتابيد بشتابيد كمدي در دو پرده با شركت شيخ بوزقلمون


غلامحسين ساعدی: ما زنده ايم! پويايی در وجود ماست



«نمی خواهيم بميريم! نه تنها خودکشی فرهنگی نمی کنيم که رودررو با فرهنگ کشی مقابله می کنيم» «غلامحسين ساعدي»
گوهر مراد
تاريخ و محل تولد: ايران- تبريز- 1314
ساعدی از آن هنرمندان متعهدی بود که با آفريدن چهره هايی به يادماندنی در تئاتر و نمايشنامه نويسی ايران، چهره ماندنی ادبيات ايران شد.

شاملو درباره ساعدی گفت: «ساعدی وقتی زندان شاه را ترک گفت، جنازهٴ نيم جانی بيشتر نبود. ساعدی با آن خلاقيت جوشان، پس از شکنجه های جسمی و بيشتر روحی زندان اوين، ديگر مطلقاً زندگی نکرد... ساعدی برای ادامه کارش نياز به روحيات خود داشت و آنها اين روحيات را از او گرفتند. درختی دارد می بالد، و شما می آييد و آن را ارّه می کنيد. شما با اين کار، در نيروی بالندگی او دست نبرده ايد، بلکه خيلی ساده او را کشته ايد. اگر اين قتل عمد انجام نمی شد، هيچ چيز نمی توانست جلو باليدن آن را بگيرد. وقتی نابود شد، البته ديگر نمی بالد. و رژيم شاه ساعدی را خيلی ساده، نابود کرد!»..

اگر زمانهٴ ساعدی، زمانهٴ پايانی يک ديکتاتوری سلطنتی و شروع يک ديکتاتوری ديگر يعنی استبداد مذهبی خمينی بود، زندگی ساعدی نيز که تمامی آرمانهايش فرهنگ سازی و دفاع از انديشه و هنر بود، نمی توانست دوره يی شادمانه برای او باشد. به اين دليل، اين بزرگترين نمايشنامه نويس در زمانهٴ شاه به زندان افتاد و منزوی شد و در زمانهٴ خمينی تحت تعقيب قرار گرفت و در غربت درگذشت. اما اين هردو دوره، فصلهايی غرورانگيز برای او بود. چرا که او با دو نوع ديکتاتوری مبارزه کرد:
«برای برانداختن جمهوری اسلامی، سلاح فرهنگی، کاربرد فراوانی دارد. از اين اسلحه نبايد صرفنظر کرد.»-غلامحسين ساعدی. الفبا- جلد 3- 1362-

سالهای دههٴ سی و چهل خورشيدی ايران، خورشيدی هم در صحنهٴ نمايشنامه نويسی ايران درخشيد. البته خورشيدی که آسمان غمزده و اختناق زدهٴ ايران، غبارها و تيرگيهايی در اطراف اون خورشيد پراکند. درست مثل غروبهای غم گرفتهٴ سالهای خفقان.

بهتر است گوشه هايی از زندگي«ساعدی» را از زبان خودش بشنويم از مصاحبه دانشگاه هاروارد با دکتر «غلامحسين ساعدی» :
«من 1314 توی تبريز دنيا آمدم. توی يک خانوادهٴ کارمند اندکی بدحال، فقير مثلاً. تحصيلاتم در تبريز بود. حتی طب را در تبريز خواندم. … حدود 1339 – 1340 فارغ التحصيل شدم. عرض کنم که برای ديدن تخصص به تهران آمدم و رفتم قسمت روانپزشکی. مدتی در بيمارستان روزبه کارکردم. از آنجا هم ساواک و اينها يک کاری کردند که من ديگر توی دانشگاه نباشم. … دليلش هم روشن بود. من ده تا بيست تا مريض را می بردم سر کلاس و نشان می دادم و… معلوم می شد که (علت بيماری مردم) عوامل بيرونی بوده… تا سال 53 که مرا گرفتند.

آری اين پزشک دردمند که در انديشه به دردهای جسمی و روحی مردم، بيشتر به درمان ريشه يی دردهای اجتماعی آنان گرايش پيدا می کرد، به تدريج راه درمان را در نوشتن از دردهای مردم يافت.

دربارهٴ قدرت قلم و توانايی ساعدی در نوشتن انبوهی قصه ها و نمايشنامه هايی هم چون عزاداران بيل BAYAL»، و «چوب بدستهای ورزيل»، و «ابراهيم توپچی و آقابيک» بسيار می توان نوشت. اما کمتر از علت قدرت اين قلم شيوا و توانا گفته می شود. همان که نامش عشق به مردم و رنج بردن از رنجهای مردم است. از آثار او نيز به خوبی پيداست که برای هر قصه و هر صحنه از نمايشنامه هايش، چه مدت با مردم نشسته و با آنها زندگی کرده و در فرهنگ آنها زيسته و شايد که با غمهای آنها گريسته.

رهبر مقاومت ايران آقای مسعود رجوي در پيامی که به مناسبت درگذشت شادروان ساعدی در همان سال درگذشتش فرستاد بر نکته يی دست گذاشت که به نوعی اشاره به اين ريشهٴ قدرت قلم و توانمندی آفرينش آثار هنری ساعدی است: «شادروان دکتر ساعدی به عنوان يک نويسنده و هنرمند مبارز و متعهد، به رغم تمامی فشارهايی که از جوانب مختلف برای موضعگيری عليه مقاومت انقلابی بر او وارد می آمد در حمايت از مقاومت ايران پابرجا بود. به راستی او از هنرمندان و نويسندگانی بود که به قول خودش سلاح آنها همان کارشان است. و در جرگهٴ رزمندگان ديگر قرار می گيرند».

ذهن ساعدی از همان سالهايی که به عنوان يک نويسندهٴ توانا در صحنهٴ ادبيات و نمايشنامه نويسی ايران درخشيد، مثل آتشفشانی از ايده برای نوشتن کار می کرد. دربارهٴ پرکاری او نوشته اند که او خيلی از آثارش رو نمی رسيد که به کاغذ بياره. با اين حال، او انبوهی از آثار بسيار عميق و مؤثر از قصه، مقاله، و نمايشنامه، و تحقيق را به گنجينهٴ ادبيات ميهن ما افزود.

لال بازی
غمباد
بهترين بابای دنيا
دنديل
تات نشينهای بلوک زهرا
آی با کلاه، آی بی کلاه
بسياری از آثار مؤثری که در جامعه اختناق زدهٴ ديکتاتوری پهلوی به جوانان ايران آگاهی می بخشيد، و آنان را به صحنهٴ مبارزه بر عليه شاه می کشيد، نوشته دکتر ساعدی بود. ساعدی در بيشتر آثار خود از فقر و سوزش فقر در استخوانهای مردم می نوشت. او از درد می گفت و درد را منتقل می کرد. و تماشا کنندگان فيلمهايی که بر اساس آثار دکتر ساعدی ساخته می شد، از لابلای رمزها و اشارات او حضور تلخ ديکتاتوری را به عنوان مسبب همهٴ رنجهای مردم در می يافتند.

البته ساعدی بهای همهٴ اين آگاهگری و مبارزه افشاگرانه عليه ديکتاتوری شاه را با تحمل سالهای زندان پرداخت.

اما سرانجام آن ديکتاتوری با انقلابی که تلاشهای ساعدی نيز بخشی از امواج انگيزه اش را برپا کرده بود، سرنگون شد.

اما از همان اولين لحظات حضور خمينی در قدرت، و اولين اقدامات فرهنگ کشانهٴ او، ساعدی فهميد که اين حاکميت نيز، سر ديکتاتوری دارد. ساعدی خود در جايی جريان ملاقات کانون نويسندگان با خمينی را با عنوان «ديدار با کروکوديل» به قلم آورده است. و در آن مقاله از جمله نوشته است: «وقتی آقای خمينی وارد ايران شد، کانون نويسندگان ايران به ديدن ايشان رفت. که راجع به مطبوعات و اين مسائل صحبت بکنند. من هم جزو آن هيأت رفتم. به نظر من خيلی کار خوبی کرديم که رفتيم. غول را وقتی که از چاه در می آيد اگر نبينی و راجع به آن حرف بزنی فايده ندارد. ديدن خمينی برای من جالب بود. قضيه از اين قرار بود که سانسور و اينها دوباره پا گرفته بود و کانون نويسندگان تصميم گرفت که اندکی برود و به خود حضرت بگويد که «دايی، ما هستيم ها!»، … نشستيم به نوشتن يک متن، يک عده جمع شدند، گفتيم نه برويم و به او بگوييم الآن دستگاه دارد دست او می افتد. يک متنی تهيه شد… شانزده هفده نفر بوديم. … آقا (يعنی خمينی جلاد) گفت: بسم الله! من متشکرم. اين انقلاب فايده اش اين بود که ما طلبه ها با شما نويسندگان و اينها نزديک شديم. ! آخرش هم گفت که: «و شما مجبوريد فقط راجع به اسلام بنويسيد! اسلام مهم است! آن چيزی که مهم است اسلام است. از حالا به بعد راجع به اسلام».

يعنی ما را سنگ روی يخ کرد. خيلی راحت! ما رفته بوديم بگوييم که سانسور نباشد، اصلاً برای ما تکليف روشن کرد!»
ساعدی با نوشتن نمايشنامه «اتللو در سرزمين عجايب» در واقع حاکميت ملاها را به سخره گرفت و به افشای دجال بازی آخوندهای مست قدرت پرداخت... ساعدی به خوبی ماهيت رژيم خمينی را شناخته بود. اما بدون هراس از هر گونه پيامدی به مبارزه خود عليه فرهنگ خمينی ادامه می داد.

ساعدی درباره اولين ممانعتها و سنگ اندازی جلوی پای او و کارش اين طور نوشته است: «در روزهای اول انقلاب ايران، بيشتر از داستان نويسی و نمايشنامه نويسی که کار اصلی من است، مجبور بودم که برای سه روزنامه معتبر و عمده کشور هر روز مقاله بنويسم. يک هفته نامه هم به نام «آزادی» مسئوليت عمده اش با من بود. در تک تک مقاله ها، من رودررو با رژيم ايستاده بودم. پيش از قلع و قمع و نابودکردن روزنامه ها».

اما از آنجا که نه خمينی اهل تحمل آزاديها بود و نه ساعدی کسی بود که بتواند زير عبای آخوندهای مرتجع، نان مزدوری بخورد و قلم به مزدوری و يا حداقل سکوت آلوده کند، سرنوشت اين رويارويی روشن بود. ساعدی تحت تعقيب قرار گرفته و در قدم بعدی ناچار از ترک خاک ميهن خويش می گردد. او در اين مورد نوشت: «زمان انقلاب مشروطيت، رزمندگان آزادانديش ما در خارج لحظه يی قلم بر زمين نگذاشتند. ساکت ننشستند. لب بر لب ندوختند. و حال زمان ديگری فرا رسيده است. بسياری پای ديوارهای اعدام به دست جلادان دستار به سر، مشبک شده اند و مشتی جان به در برده هم چون ما آواره اند. وقتی در هر شهر و ده کورهٴ وطن ما حوزهٴ فيضيه می سازند که حاکم شرع تربيت کنند، آداب کشتن و کشتار و رسوم سنگسار ياد دهند، دانشگاهها را می بندند، ذهنها را کور می کنند، هنر را به صلّابه می کشند، آيا آوارگان امروزی بايد دست روی دست بگذارند و ساکت بنشينند؟ «دکتر غلامحسين ساعدی الفبا- جلد 3- 1362»

ساعدی درباره رژيم خمينی نوشت: «کفتار بر رژيم خمينی شرف دارد. شرف کفتار بر رژيم خمينی در اين است که او به مرده خواری قناعت می کند ولی اين يک، نه تنها به تناول زنده ها و مرده ها مشغول است، که نفس زندگی را می خواهد نابود کند. شرف و حيثيت و فرهنگ انسانی را می خواهد به خاک بسپارد. می گويند آنچه را که همگان دانند نياز به گفتنش نيست. ولی امروزه زمانه چنان دگوگون شده که يادآوری همه اينها هزاران بار نياز به تکرار دارد. فرهنگ مارا دگرگون کرده اند. زبان مارا دگرگون کرده اند. ادبيات و هنر ما و آداب و رسوم و سنن ملی ما را دگرگون کرده اند. پوشش مردم ما را دگرگون کرده اند. قيافه ها را دگرگون کرده اند. خنده و شادی چنان با گريه و اندوه آميخته است که نه تنها برای غريبه ها، که برای آشناها نيز تفکيک آن از اين بسيار دشوار شده است».
ساعدی چه خوب خمينی را شناخته بود. اما رژيم خمينی هم ساعدی را شناخته بود. چرا که از همان آغاز، ممانعت ها و در قدمهای بعد، تعقيب برای دستگيری و بدون شک اعدام وی شروع شد. از اين به بعد را بايد از زبان خود ساعدی شنيد که بر او چه گذشته است:
زندگی ساعدی از قلم ساعدی: «من به هيچ صورت نمی خواستم کشور خودم را ترک کنم. ولی رژيم توتاليتر جمهوری اسلامی که همهٴ احزاب و گروه های سياسی و فرهنگی را به شدت سرکوبی می کرد، به دنبال من هم بود. ابتدا با تهديدهای تلفنی شروع شده بود. در روزهای اول انقلاب ايران، بيشتر از داستان نويسی و نمايشنامه نويسی که کار اصلی من است، مجبور بودم که برای سه روزنامه معتبر و عمده کشور هرر روز مقاله بنويسم. يک هفته نامه هم به نام «آزادی» مسئوليت عمده اش با من بود. در تک تک مقاله ها، من رودررو با رژيم ايستاده بودم. پيش از قلع و قمع و نابودکردن روزنامه ها، بعد از نشر هر مقاله، تلفنهای تهديدآميزی می شد تا آنجا که مجبور شدم از خانه فرار کنم و مدت يک سال در يک اتاق زير شيروانی زندگی نيمه مخفی داشته باشم. بيشتر اعضای اپوزيسيون که در خطر بودند اغلب پيش من می آمدند. ماها ساکت ننشسته بوديم. نشريات مخفی داشتيم.

از کتابهای ساعدی در اين دوران می توان از:
پرده داران آيينه افروز
اتللو در سرزمين عجايب
در سراچهٴ دباغّان
اگر مرا بزنند
درس آخر
نام برد که هر کدام يک اثر هنری کامل بودند
او می گفت: «تنها با ژـ سه و يوزی و تيربار نمی شود اين چنگال به جان افتاده را برانداخت و از شرش خلاص شد. همهٴ اسلحه ها را بايد برداشت. تسليح فرهنگی امر مهمی است. اين بختک واقعی را که جز کشتن، آرمانی ندارد بايد برانداخت»

در جای ديگری می نويسد: «… و باز مأموران رژيم در به در به دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار کردند و گفتند به نفع اوست که خودش را معرفی کند. و به برادرم که جراح است مدام تلفن می کردند و از او می پرسيدند. يکی از دوستان نزديک من را که بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام کردند و يک شب به اتاق زيرشيروانی من ريختند. ولی زن همسايه قبلاً من را خبر کرد و من از راه پشت بام فرار کردم. تمام شب را پشت دکورهای يک استوديوی فيلمسازی قايم شدم و صبح روز بعد چند نفری از دوستانم آمدند و موهای سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيير قيافه و لباس به مخفيگاهی رفتم. مدتی با عده يی زندگی جمعی داشتيم ولی مدام جا عوض می کردم. حدود شش هفت ماه مخفيگاه بودم و يکی از آنها خياط خانهٴ زنانهٴ متروکی بود که چندين ماه در آنجا بودم و هميشه در تاريکی مطلق زندگی می کردم، چراغ روشن نمی کردم، پرده ها همه کشيده شده بود. همدم من چرخ های بزرگ خياطی و مانکنهای گچی بود. اغلب در تاريکی می نوشتم. بيش از هزار صفحه داستانهای کوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير کردند و مدام پدرم را تهديد می کردند که جای مرا پيداکنند و آخر سر، دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران کلک از راه کوه ها و دره ها از مرز گذشتم و به پاکستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و کمک چند حقوقدان فرانسوی ويزای فرانسه را گرفتم و به پاريس آمدم».

در حاکميتهای ديکتاتوری، اين شرايط سخت، روزگار همهٴ نويسندگان بزرگ و مبارز بوده است. تعقيب، فرار، و جلای وطن، به رغم عشق بيکران به وطن. اما باز هم نويسندهٴ بزرگ ميهن ما، «ساعدی»، دست از مبارزه اش نمی کشد:
خود او می نويسد: «و الآن (زمان نوشتن شرح حال) نزديک به دو سال است که در اين جا (فرانسه) آواره ام و هر چند روز را در خانهٴ يکی از دوستانم به سر می برم. احساس می کنم که از ريشه کنده شده ام. هيچ چيز را واقعی نمی بينم. تمام ساختمانهای پاريس را عين دکور تئاتر می بينم. خيال می کنم که داخل کارت پستال زندگی می کنم. از دو چيز می ترسم. يکی از خوابيدن و ديگری از بيدارشدن. سعی می کنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديک صبح بخوابم و در فاصلهٴ چند ساعت خواب، مدام کابوسهای رنگی می بينم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهايی، نام کوچه پس کوچه های شهرهای ايران را با صدای بلند تکرار می کنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکيت را به طور کامل از دست داده ام. نه جلو مغازه يی می ايستم، نه خريد می کنم. پشت و رو شده ام. در عرض اين مدت يک بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را می بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل کشور. حتی اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفی می کنم. از روی لج حاضر نيستم زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يک مکانيسم دفاعی می دانم. حالا آدمی که بی قرار است و هر لحظه ممکن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترين شکنجه هاست. هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگی کردن برای من بدتر از سالهايی بود که در سلول انفرادی زندان به سر می بردم».

ساعدی، در تبعيد هم بی وقفه می نويسد:
«در تبعيد، از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو برای فيلم نوشته ام... يکی از سناريوها جنبهٴ ALE GORICAL دارد به نام «مولاس کورپوس» که آرزويی است برای پاک کردن وطن از وجود حشرات و حيوانات. در ضمن دست به کار يک نشريهٴ سه ماهه شده ام به نام الفبا، که تا به حال نه شماره از آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگه داشتن هنر و فرهنگ ايرانی است که رژيم جمهوری اسلامی به شدت آن را می کوبد.

در نشريه الفبا جلد 3 می خوانيم: «زمان حکومت سرهنگان در يونان، يونانيهای دور از وطن، چه غوغايی برپا کردند. توان و نيروی آنها بسيار کمتر از ما بود. ولی نوشتند. سرودند، فرياد زدند. دنيا را به لرزه درآوردند. به خودکشی فرهنگی دست نزدند».

ساعدی نوشت: «مقاله يی از من به نام «فرهنگ کشی و هنرزدايی در جمهوری اسلامی» به انگليسی ترجمه شده... کنده شدن از ميهن در کار ادبی من دو تأثير داشته است. اول اين که به شدت به زبان فارسی می انديشم و سعی می کنم نوشته هايم تمام ظرايف زبان فارسی را داشته باشد. دوم اين که جنبهٴ تمثيلی بيشتری پيدا کرده است... علاوه بر کار ادبی، برای مبارزه با رژيم ساکت ننشسته ام. عضو هيأت دبيران کانون نويسندگان هستم. و در هر امکانی که برای مبارزه هست، به هر صورتی شرکت می کنم. با اين که داخل هيچ حزبی نيستم. با وجود اين که احساس می کنم شرايط غربت طولانی خواهد بود، ولی آرزوی بازگشت به وطن را مدام دارم. اگر اين آرزو را نداشتم مطمئناً از زندگی صرفنظر می کردم.

***
در تمامی آثار ساعدی عشق به آزادی، وفاداری به مردم ستمزده و کينه نسبت به ديکتاتور و ستمگر موج می زند. گذشته از تاثير و جايگاه زنده ياد ساعدی در هنر و ادبيات معاصر، پيوند او با مقاومت ايران، چه در دوران ديکتاتوری شاه و چه در دوران حاکميت سياه آخوندها، او را از اعتبار و منزلت ويژه يی برخوردار کرده است. ساعدی به مقاومت ايران عشق می ورزيد. او برخی از کتابهای خود را به رهبر مقاومت تقديم کرده بود و با فروتنی و صفای خاص خود می گفت: من مخلص کسی هستم که با خمينی می جنگد. هر چه به من فشار وارد می آورند دقيقاً از همين موضع است و من از اين موضع کوتاه نمی آيم.

اين که ساعدی خاموش شده است واقعيت ندارد. زيرا ساعدی هم چنان در همهٴ يادها و در مبارزات فرهنگی هر که عليه فرهنگ کشان حاکم می نويسد زنده است. چرا که صدای او در گوش همه طنين انداز است که گفت: «جاپای ما در ذهن همهٴ دنيا بايد باقی بماند. اگر اين کار را نکنيم مرده ايم. و اگر اين کار را بکنيم، تير خلاص به مغز عفن و پوسيده جمهوری اسلامی رها کرده ايم. و اگر اين کار را نکنيم مرده ايم. آرام ننشينيم. لحظه يی آرام ننشينيم. خموشيد خموشيد خموشی دم مرگ است. در اين راه بمانيد که خاموش نميريد.

حرفهای تازه صنوبر, تبعيض جنسيتی در ايران, در مورد منع خشونت عليه زنان



داستان تفکيک جنسيتی فقط در دانشگاه و در کلاسهای مدارس نيست؛ فقط در صف اتوبوس و صف ارزاق و سوخت نيست؛ فقط در سهميه بندی ورود به دانشگاه بين دختر و پسرهای دانشجو يا سالن غذاخوری اداره و کارخانه و اتوبوس و قطار نيست! بلکه در جای جای کتابهای درسی هم هست.

در سطرهای صفحات روزنامه ها، و در لابلای کلمات آخوندها و عوامل حکومت ولايت فقيه، در همه مناسبات ارتجاعی که در جامعه ما برقرار کرده اند نيز اين تحقير جنسيتی به چشم می خورد. نگاهی به کتابهای درسی مدارس، اين شيوه تفکر و نحوه تحميل آن به مردم را نشان می دهد. مثلاً در کتابهای درسی دبستان به انبوه نمونه ها و روشهای گوناگون تحقير و تبعيض در مورد دختران و زنان برمی خوريم. فرهنگ ترويج شده در کتابها می گويد: «دختر بايد هميشه خانه نشين باشد. فضاهای بيرون نظير محله و ورزشگاه، جای پسران است و دختران بايد تنها به فکر پخت و پز و خدمتکاری در خانه باشند. در تصاوير اين درسها، کار و ورزش از آن مردان است. مشاغل اجتماعی از آن پدر است و زن نقش مادری دارد. اين مرد است که می تواند دانشمند و مربی، حاکم و حکيم، فرمانروا، شاعر، نويسنده، وزير، خلبان، و رزمنده باشد. حتی شغل آشپزی ماهر به جای زنان به مردان تعلق دارد.

کار زنان چيست؟ بيشتر گريه و آه و ناله. کار مردان، دليری به خرج دادن و اعتماد به خود و تصميم گيری است.

برای مثال يکی از درسهای در کتاب فارسی دبستان که در ظاهر يک داستان خيالی است، اتفاقاً قصهٴ واقعی همهٴ دختربچه های ايران است. در اين قصه دختری به نام صنوبر با دختر کوچکی که در تنگ بلور زندگی می کند دوست می شود و گهگاه به ديدن او می رود. او در يکی از اين ديدارها می بيند که تنگ بلور، شکسته، و آن دختر کوچک بسيار ناراحت است: ”تا او را ديد، گفت خانه ی من شکسته. صنوبر با تعجب پرسيد: خانه ی تو شکست؟ دختر کوچولو گفت: بله باد تندی وزيد و تنگ بلور را انداخت و شکست، نگاه کن!»... .

آنگاه صنوبر تلاش می کند برای آن دختر کوچک خانه ای تهيه کند. خانه ای که در يک موزة ظرفهای بلوری و سفالی پيدا می شود. اما جالب اين است اين خانه باز هم يک تنگ بلور است!. و دختر کوچک در پايان قصه ترجيح می دهد که باز هم در همان تنگ تنگ زندگی از سر بگيرد!.

اين يکی از نمونه های بيشمار ترويج فرهنگ تبعيض و تحقير زنان است.

من که در مطالعهٴ خود به اين درس برخوردم، و اين نمونه های پليد تحقير دختران و زنان را مشاهده کردم به فکرم رسيد که آن داستان را از لحظه ای که تنگ بلور دختر کوچک شکسته است، از زبان صنوبر به شکلی ديگر بنويسم. شما ببينيد آيا با اين روايت موافقيد؟

«صنوبر که از روز اول از زندگی آن دخترک در تنگ بلور ناراحت بوده، به دختر کوچک تنگ بلور که از شکسته شدن تنگش گريه می کند می گويد:
ـ هيچ اشکال ندارد! خيلی خوب شد که تنگ بلورت شکست و از آن راحت و آزاد شدی. بعد مکثی می کند و با لبخند معنی داری می پرسد:
ـ ناقلا! راست بگو! نکند خودت تنگ را از قصد انداختی؟

بعد بدون اين که منتظر پاسخ بشود ادامه می دهد:
ـ بهرحال الآن می توانی تنگ بلورت را فراموش کنی و وارد زندگی جديدی بشوی! و فارغ از هر محدوديتی به هر کجا خواستی برای گردش و بازی و ديدن و نفس کشيدن بروی!“ دختر کوچک با تعجب می پرسد:
ـ بهتر شد که تنگ بلورم شکست؟! از اين پس کجا زندگی کنم؟

صنوبر دست کوچک دختر تنگ بلور را گرفته می گويد:
ـ برويم تا نشانت بدهم!
صنوبر با دختر تنگ بلور، به همه جا سر می زنند. زنان را در همه جا می بينند. در کارخانه، در دانشگاه، در خيابان، در زندان، در ميدان مبارزه، در کار سياست… .

پس از مدتی دختر تنگ بلور به صنوبر می گويد: اينها که خيلی هايشان تنگ هايشان را شکسته اند! چرا من تا به حال در تنگ حبس بودم و فکر می کردم هميشه بايد آنجا باشم؟

صنوبر می گويد: علتش همان کسانی هستند که نمی خواهند ما از تنگ بيرون بياييم. تو را هم در آن قصه به همين دليل در پايان به تنگ برگرداندند!

دختر کوچک می گويد: راستش من هم خيلی وقتها در آن تنگ احساس خفگی داشتم. اما نمی دانستم که می توانم تنگ را بشکنم. منتظر بودم کسی از بيرون اين کار را بکند!

صنوبر می گويد: هيچ کس تنگ را از بيرون نمی شکند. من هم مثل تو مدت زيادی منتظر بودم!

دختر کوچک می گويد: مگر تو هم توی تنگ بودی؟
صنوبر می گويد: بودم!… سالها… سالها… شايد قرن ها… شايد هنوز هم تا حدودی هستم. اما ياد گرفته ام که آنها را بشکنم. خيلی ها ياد گرفته اند! اين «تنگ سازان، خيلی از ما عقب هستند. آنها همهٴ وجود و توانايی ما را انکار می کردند و می کنند. اما ديدی که کور خوانده اند. کسی به مزخرفهای آنها توجه نکرده!

دختر کوچک می پرسد: تو گفتی بعد از اين که تنگ را شکستی باز هم توی تنگ بودی؟

صنوبر می گويد: بله! آخر اين تنگ فقط يکی نيست. هر چه می شکنی به ديوارهای جديدی می رسی. آن قدر لايه لايه است که نگو! آخر قرنها دستهای کثيف اين تنگ سازان برای ما ديوار ساخته. و ما هم چون از روز اول با تنگ روبه رو بوده ايم، فکر می کنيم که زندگی ما بايد همين طور باشد.

دختر کوچک می گويد: آيا می توانی نشانی کسی که ديوار و تنگ برای ما می سازد به من بدهی؟

صنوبر می گويد: اولين لايه های تنگ توی ذهن خودت شکل گرفته. اول بايد از اولين لايه شروع کنی! بعد که دست به کار شکستن آن ديوار شوی، خودت تازه آنهايی را که پياپی پيرامونت ديوارهای جديد می سازند می بينی! آنوقت شجاعتر می شوی که ديوارهای بزرگتر را هم بشکنی!

دختر تنگ بلور می پرسد: پس شکستن تنگها خيلی طول می کشد؟

صنوبر می گويد: بله! خيلی طول کشيده، اما ديگر عمر تنگ و تنگ سازی گذشته. آنها خيلی ابله اند که تلاش می کنند تنگها را نگاه دارند و ما را به تنگ برگردانند. هر چه هم تلاش کنند، بی نتيجه مانده و خواهد ماند. می دانی! ديگر عصر تنگ گذشته است. آنها خيلی از زمانه و تاريخ عقب اند. آنها نمی فهمند که ديگر کسی به آنها گوش نمی دهد. ما از ديواره های گوناگون رد شده ايم… …

در ديدار بعدی وقتی صنوبر برای ديدن دختر کوچک تنگ بلور می رود، در بين راه، اين جا و آنجا تکه های تنگ های شکسته پيدا می کند.

اذعان معاون اداری ـ مالی وزارت علوم رژيم ايران به کسری بودجه دانشگاهها


معاون اداری ـ مالی وزارت علوم رژيم آخوندی اذعان کرد: بودجه جاری دانشگاهها با هزار ميليارد تومان کسری روبه روست.
بودجه عمرانی دانشگاهها نيز با 2هزار و 500ميليارد تومان کسری روبه روست. محمد حسين اميد افزود: دانشگاهها با بودجه موجود تنها قادر به پرداخت حقوق کارکنان و تأمين غذای دانشجويان هستند و برای ساير امور بودجه يی وجود ندارد. بسياری از رؤسای دانشگاههای اعلام کردند با توجه به بدهيهای انباشته شده و بودجه سال جاری اداره دانشگاهها غيرممکن شده است.

باران اسيدی در اهواز چرا؟



باران اسيدی در خوزستان، يک حادثهٴ طبيعی است يا ناشی از تباهکاريهای نظام ولايت فقيه؟ طی نيمه دوم آبان92، بارش باران اسيدی 20هزار نفر را در شهرهای خوزستان، به خصوص در اهواز، اميديه و سوسنگرد به مشکلات تنفسی مبتلا کرد. آمارها البته طبق معمول بسيار مختلف بود، از 2هزار تا 20هزار نفر و تا چند ده هزار نفر هم گفته شد.
در مورد گستردگی هوای آلوده که منجر به بارش باران اسيدی شد نيز اطلاعات دقيقی داده نشد. گفتند که از اهواز و شهرهای نزديک به آن تا تمامی شهرهای جنوبی خوزستان، بارش باران اسيدی برای مردم مشکلات تنفسی ايجاد کرده و به زمينهای کشاورزی آسيب رسانده است.
بارش باران اسيدی برای طبيعت، مثل تب شديدی است که از عفونت ريه ها خبر می دهد. ريه های تنفسی استان خوزستان، يا همان تالابهايش، از غنی ترين و سرشار ترين تالابهای ايران بودند. بيش از 20 درصد از مساحت تالاب های کشور در استان خوزستان قرار دارد.
سهم ميانگين هر استان از تالاب ها حدود ۲.۵ درصداست که با مساحت تالاب ها در خوزستان قابل مقايسه نيست. تالابهای شادگان، هور العظيم و هور الهويزه، در خوزستان در ليست کنوانسيون رامسر از جملهٴ 10 تالاب برتر در خاورميانه ثبت شده اند. علاوه بر اينها تالاب هور الحمار و خورموسی را که در سواحل جنوبی نقش يک تالاب آب شور بزرگ را دارد از غنی ترين سرمايه های زيست محيطی نه تنها خوزستان و ايران بلکه کشورهای همسايه بودند.
نقش اين تالابها در مهار ريزگردها، در حفظ رطوبت هوای منطقه که به مثابه سدی جلو بادهای شن دار صحاری عربستان و عراق عمل می کردند نياز به توضيح ندارند.
همچنين نقش اين تالابها در حفظ پوشش گياهی بيابانها، برای جلوگيری از حرکت شن ها و حفظ زمينهای کشاورزی، ارزش ملی اين تالابها را برای ايران که در رديف کشورهای پرآب نيست صد چندان می کند.
اما ببينيم در نظام ولايت فقيه با اين تالابها چه کردند. تالابهای شادگان، هور العظيم و هور الهويزه که زمانی در ليست کنوانسيون رامسر بودند در ليست تالابهای بحران زدهٴ مونترال قرار گرفته اند.

برگی از جنايتهای زيست محيطی رژيم
«تالاب هور العظيم به چشمه گرد و خاک تبديل شده است»
 اين جمله، اعتراف مديرکل محيط زيست خوزستان است. اظهارات او در مورد وضعيت سه تالاب شادگان، هور العظيم و هور الهويزه برگی از سندهای جنايت زيست محيطی رژيم است. به گفته اين کارگزار رژيم:
«تالاب هورالعظيم آن قدر مهجور واقع شده که نه حقابه يی از عراق دريافت می کند و نه از ايران...از تالاب هورالعظيم چيزی باقی نمانده که بخواهيم به آن نمره يی دهيم. اين تالاب که در مرز ايران و عراق قرار دارد، به مراتب وضعيتش بدتر از تالاب شادگان است، لااقل شادگان صوری و ظاهری هم شده آب دارد، هر چند آلوده اما هورالعظيم از داشتن همين مقدار آب هم محروم است. بخش اعظم حقابه هورالعظيم از دجله و فرات عراق تأمين می شد و بخشی را هم کرخه تأمين می کرد. اما در حال حاضر هيچ حقابه يی برايش از هيچ کشوری در نظر گرفته نشده است. ».


اين هورالعظيم با آن هورالعظيمی که در ليست کنوانسيون رامسر ثبت شده و جزو 10 تالاب برتر خاورميانه بود، فرق می کند. هورالعظيم در حال حاضر به چشمه گرد و خاک تبديل شده است.
تالاب هور العظيم پيش از حاکميت آخوندها، 750هزار هکتار مساحت داشت، ولی با سرقت حقابة آن در حکومت آخوندی به زير 100هزار هکتار رسيده است. يک کارگزار رژيم که به عنوان مسؤل آزمايشگاه سازمان حفاظت محيط زيست استان خوزستان معرفی شده است در روزنامه حکومتی اعتماد اعتراف کرده است:
«تالاب هورالعظيم به يکی از کانونهای گرد و غبار تبديل شده است. خشکی اين تالاب موجب شده پديده گرد و غبارو شيوع بيماری تنفسی به ميزان 4درصد در استان افزايش يابد. اخيراً به واسطه باران ميکروبی بيش از 4هزار نفر راهی بيمارستانها شده اند».
اين کارگزار رژيم از وجود سرب در نمونه ذرات گرد و غبار خبر داد و گفت: «در نمونه برداريهايی که از ذرات گرد و غبار به عمل آورديم شاهد آلودگی اين ذرات به ماده سرب به ميزان ۵۷.۱۲ درصد بوديم که اين موضوع بسيار خطرناک است».
در دورهٴ دولت پاسدار احمدی نژاد، مرکز مطالعات طبی وابسته به دانشگاه تهران در يک گزارش محرمانه در مورد علت افزايش ريزگردهای مسموم در تهران و ساير استانهای مرکزی و غربی و حتی شرقی و شمالی کشور، نوشته بود، «تالابهای شادگان و هور العظيم، نوعی باکتری در هوا توليد می کردند، که اين باکتريها بر ترکيب ريزگردهای حاوی سرب و نمک اثرگذار بودند و محيط زيست را از اين آلودگی حفظ می کردند. با کوچک شدن و مسموم شدن آب اين تالاب ها، ديگر نشانی از عملکرد فعال اين باکتريها ديده نمی شود».
سرازير کردن پس ماندهای سمی پتروشيمی های اطراف شهر ماهشهر، در خور موسی، و از بين بردن بيش از 2 ميليون ماهی يکی ديگر از تبهکاريهای زيست محيطی رژيم است که روزنامه های حکومتی در آبان 92 به آن اعتراف کرده اند.

وضعيت نامطلوب تالاب شادگان


تالاب شادگان  ريختن پساب های صنعتی و شهری عامل مرگ آبزيان

يک کارشناس ديگر محيط زيست به روزنامه حکومتی اعتماد گفته است: «وضعيت تالاب شادگان بسيار نامطلوب است چون محل دريافت پساب کشت و صنعت نيشکر و کشاورزی منطقه است و همهٴ آنها وارد تالاب شادگان می شدند، به همين دليل بسياری از گونه های آبزی تالاب از بين رفته اند و در پی آن، بسياری از صيادان منطقه بيکار شده اند. حتی پوشش گياهی مرغوب منطقه هم از بين رفته است. اخيراً به دليل احداث پتروشيمی جديد در خوزستان، بخش زيادی از حقابه را به آن ماجرا اختصاص دادند... اگر کيفيت آب به همين شکل باشد قطعاً ماهی ای زنده نخواهد ماند، اگر غير از اين بود صيادهای منطقه بيکار نمی ماندند».
تالاب شادگان که زمانی 400هزار هکتار مربع مساحت داشت و محل پرورش گونه های مختلف ماهی بود، امروز به مردابی از فاضلاب شهری تبديل شده است.
اکنون با اين داده ها می شود به چرايی بارش «باران اسيدی» يا به قول کارگزار رژيم «باران ميکروبی» در خوزستان پاسخ داد. در يک کلام چنگ انداختن آخوندها بر ريه های طبيعی خوزستان، کشتن تالابها با دزديدن آب آنها برای مصارف اتمی و صنايع آب بر و سودآور برای رژيم، بدون توجه به پيامدهای زيست محيطی آن، علت کشتار خاموش مردم خوزستان و استانهای مجاور است.

 شاهرگ حياتی خوزستان, کارون  باپساب های کشنده

به اين ترتيب، باران اسيدی و ساير پديده های فاجعه بار استان خوزستان نيز نه ناشی از عوامل طبيعی بلکه محصول سودجويی کوته نظرانه رژيم ضدايرانی و بی آيندهٴ ولايت فقيه است.

بيش از ۱۱ ميلون نفر بيسواد در ايران تحت حاکميت آخوندها


به گزارش روزنامه حکومتی اعتماد، رئيس سازمان سواد آموزی رژيم گفت در حال حاضر۱۴.۶ درصد جمعيت 75 ميليونی کشور بيسواد هستند.
به گفته اين کارگزار رژيم: ”بيش از 9ميليون و 715هزار بيسواد در گروه سنی بالای 6سال در کشور شناسايی شده اند و بيش از سه ميليون 456هزار بيسواد درگروه سنی 10 تا 49سال در کشور شناسايی شده است که ۶.۸ درصد جمعيت کشور است“.
علی باقر زاده رئيس سازمان نهضت سواد آموزی رژيم آمار بيسوادان را بيش از ۱۱ ميليون نفر از جمعيت ۷۵ ميليونی ايران اعلام کرده است. البته اين آماری است که کارگزاران رژيم اعلام کرده اند طبعاً واقعيت فراتر از آن است زيرا هيچ گاه کارگزاران رژيم عمق فجايعی را که اين حکومت منحوس بر سر ملت ايران می آورد، بيان نمی کنند.

سؤال اين است که وجود اين درصد بالا از جمعيت بيسواد در کشور ناشی از چيست. پاسخ روشن است، علت حاکميت نظام قرون وسطايی ولايت فقيه ناتوانی اين رژيم در پاسخگويی به نيازهای آموزشی کشور است؛ تا جايی که کارگزاران رژيم نيز به آن اعتراف می کنند.
روز .7.28 92روزنامه حکومتی اعتماد به اعتراف سرپرست سابق وزارت آموزش و پروش در کابينه آخوند حسن روحاني به ناتوانی سيستم آموزش پرورش اشاره کرد و نوشت: ”علی اصغر فانی سرپرست وزارت آموزش و پرورش می گويد به دليل اين که پاسخگوی خواسته های بعدی نيروهای جديد نيستيم نبايد نيروی جديد وارد سيستم آموز و پروش کنيم“.
عملکرد و نگاه چپاولگرانهٴ رژيم آخوندی به آموزش و پرورش نيز، باعث خروج سالانه صدها هزار دانش آموز که والدينشان توان تأمين مخارج تحصيل آنها را ندارند، از مدرسه ها شده است.

روزنامه حکومتی «تهران امروز» در روز 13مرداد 92 نوشت: «سياست گذاری وزارت آموزش و پرورش به سمتی است که مدارس غيرانتفاعی بيش تر از مدارس دولتی شود، چرا که با کمبود بودجه يی که سالهاست اين وزارتخانه با آن روبه روست سوق دادن مدارس دولتی به سمت غيرانتفاعی شدن بهترين روش برای خارج کردن اين مدارس از گردونه بودجه يی آموزش و پرورش است“
بسياری از مردم به دليل فقر قادر به فرستادن فرزندان خود به مدارس خصوصی نيستند و مجبورند فرزندانشان را با کمترين امکانات به مدارس دولتی بفرستند. اين در حالی است که اين مدارس از شدت فشردگی دو شيفته کار می کنند.

روزنامه حکومتی بهار در 28شهريور نوشته، به گفته رئيس آموزش و پرورش شهرستانهای استان تهران، 1001 مدرسه دولتی در تهران در نوبت دوم يعنی بعدازظهر فعاليت می کنند، در حالی که به گفته فانی، سرپرست وزارت آموزش پرورش در کابينهٴ آخوند روحانی، ”500هزار صندلی خالی در مدارس غيرانتفاعی وجود دارد ”. در برخی مدارس غيرانتفاعی برای دورهٴ دبستان 10 ميليون تومان و برای دورهٴ دبيرستان تا 20 ميليون تومان از اولياء اخذ می شود.

کيهان ارگان ولی فقيه ارتجاع در زمنيه چپاولگری آموزش و پرورش رژيم از اوليای دانش آموزان و ناتوانی آنان برای پرداخت اين هزينه ها روز 28آبان92 از قول يکی از شهروندان تهرانی نوشت: «ف-ر» مادر يک دانش آموز دبستان ياد شده درباره همياری به امور مالی مدرسه، اظهار می کند: «انجمن، پارسال دويست هزار تومان از والدين برای تأمين و استفاده از هوشمندسازی خواست که پرداخت کرديم در حالی که از پارسال تا کنون تنها يک کلاس دارای سيستم هوشمندسازی شده که آن هم تا به حال مورد استفاده بچه ها واقع نشده است. حالا در جلسه ياد شده گفته شد سيصد هزار تومان هر خانواده برای انجام آن موارد مزبور کمک کنند در صورتی که در اوضاع اقتصادی کنونی اين مبالغ برای خيلی از والدين ميسر و مقدور نمی باشد».

 پر واضح است که نه تنها پرداختن چنين شهريه هايی برای خانواده های محروم امکانپذير نيست، بلکه اين خانواده ها از توان پرداخت شهريه های جانبی ولی اجباری مدارس دولتی نيز عاجزند. سايت حکومتی مشرق روز ۱۸ تير 92 رسيد دريافت ۲۰۰ هزار تومان کمک اجباری به امور خيريه در يکی از مدرسه های جنوب تهران را به عنوان نمونه منتشر کرد. در مدارس دولتی بابت برگه امتحانی، دادن جايزه به دانش آموزان، نوسازی مدرسه، حتی پول آب و برق و گاز و نفت بخاری و غيره از اولياء دانش آموزان مبالغی به عنوان شهريه اخاذی می شود خانوادهٴ دانش آموزان اخذ می شود. اخيراً نيز به اسم هوشمندسازی شهريه های گزافی بر مردم تحميل کرده اند.
چپاولگری رژيم از اوليای دانش آموزان در حالی است که طبق اصل سی ام قانون اساسی همين رژيم دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را تا پايان دوره متوسطه برای همگان فراهم سازد.

علت ديگر افزايش آمار بيسوادی، فقر روزافزون مردم است که آنها را وادار می کند تا کودکان را برای کار روانه خيابانها و کارگاههای توليدی کنند. سايت پاسدار رضايی موسوم به تابناک در 31شهريور92آمار کودکان بازمانده از تحصيل را به نقل از مرکز پژوهش های مجلس ارتجاع سه ميليون و 200 هزار نفر اعلام کرد. طبق اين آمار، هم اکنون سه ميليون و 200 هزار کودک شش تا 17ساله در کشور وجود دارند که يا اصلاً به مدرسه نرفته اند يا به دلايل مختلف از تحصيل بازمانده اند. اين رسانه حکومتی در ادامه به دليل بازماندن اين کودکان از تحصيل اشاره می کند و می نويسد: ”آنان بيرون از مدرسه و کلاس درس برای به دست آوردن يک لقمه نان مشغولند در حالی که ميز و نيمکتشان خالی است و معلمی انتظارشان را نمی کشد. “

آری، در حالی که رژيم آخوندی ميلياردها دلار از پول مردم ايران را سالانه خرج تروريسم، صدور بنيادگرايی به کشورهای ديگر و حمايت مالی و تسليحاتی از رژيم بشار اسد و... می کند، در ايران تحت حاکميت رژيم ولايت فقيه، کودک ايرانی بايد از آموزش محروم باشد و طبق اعتراف رئيس سازمان سواد آموزی رژيم بيش از 11 ميليون نفر از جمعيت 75 ميلون نفری ايران بيسواد باشند.

Friday, November 22, 2013

اعتصابی های ليبرتی سخن می گويند: رعنا مير دريکوند


اشرف نشانان در سراسر دنيا و ما مجاهدين اشرفی در ليبرتی در آستانه هشتادمين روز اعتصاب غذای خود هستيم خواسته ما آزادی 7 گروگان اشرفی است. اما ما تا به خواسته خودمان نرسيم دست از اعتصاب غذا بر نمی داريم. برای تک تک شماها که در سراسر دنيا در اعتصاب غذا هستيد آرزوی پيروزی دارم و انشاٴالله به زودی هم ما و هم شما پيروز خواهيم شد و يقين داشته باشيد که پيروزی از آن ماست از خدا برای تک تک شماها توان صد برابر مسئلت می کنم. خدا نگهدارتان! پيروز باشيد.

گزارش پزشکی از وضعيت اعتصابی های ليبرتی

مهدی پور واحد: تهديد جانی بسيار جدی است!


مهدی پور واحد، از کادر پزشکی مستقر در محل اعتصاب غذا در ليبرتی طی گفتگويی با سيمای آزادی اظهار داشت:
بعد از پشت سر گذاشتن 80روز از اعتصاب غذا در ليبرتی، تهديد جانی بسيار بالا رفته و وضعيت به غايت خطرناک است. امروزصبح 4موردخيلی جدی داشتيم افت ناگهانی فشارخون، افت ضربان قلب و دشواری درتنفس داشتند، با اين که ما درخواست کرديم دست ازاعتصاب غذا بکشند حتی يک نفرهم حاضر به اين کار نيست. به اين خاطر وضعيت اضطراری و تهديد واقعاً جدی است، تهديد ايست ناگهانی قلب بسيار بالاست. در حال حاضر 36درصد از اعتصابيها افت فاحش فشار خون و يا افزايش ناگهانی فشار خون دارند، 20درصد از درد قفسه سينه و 38درصد از مشکلات گوارشی رنج می برند. در چنين شرايطی ما حتی يک آمبولانس برای انتقال بيماران به درمانگاه و بيرون از زندان ليبرتی نداريم، من دعا می کنم اين وضعيت بدون از دست رفتن جان انسانها تمام شود و خطاب به ارگانهای بين المللی و کسانی که در مورد حفاظت از جان و سلامتی ساکنان ليبرتی مسئوليت پذيرفتند، می گويم به قولهايی که داده ايد عمل کنيد ودرد و رنج اعتصابيها را تمام کنيد وضعيت واقعاً بغرنج وفوق العاده خطرناک است. قبل از اين که کسی از دست برود اين سکوت مرگبار را بشکنيد و دست به اقدام بزنيد.

گزارشی از هشتادمين روز اعتصاب غذا در ژنو سوئيس



فريادهای ايرانی به زبان فرانسوی و انگليسی و فارسی در ژنو نيز به گوش می رسد. اعتصاب کنندگان که به هشتادمين روز اعتصاب رسيده اند در حال ايستاده تابلوهای زردرنگ اعتصاب غذا را برگردن خويش انداخته اند در جمع هواداران مقاومت فرياد می زنند. فرياد آنان اين است: «مجاهدين در اردوگاه ليبرتی به حفاظت نياز دارند. هفت گروگان را همين اکنون آزاد کنيد! خلق جهان بداند مسعود رهبر ماست. دموکراسی آزادی، با مريم رجوی». تحمل سرمای شديد برای اعتصاب غذا کنندگانی که هشتاد روز است غذا نخورده اند، آن هم در خيابان و در معرض باد و باران بسيار شگفت و نشاندهندهٴ عزم قوی آنهاست. اين عزم در فريادهای کوبندهٴ آنها نيز حس می شود.

حماسه اشرف، کهکشانی از زادگان مريم رهايی



از: يزدان ت

من در رزمگاه ليبرتی هستم و الآن 78روز است اعتصاب غذا کرده ام چرا که طی اين سالها تعدادی از آن 52شهيد قهرمان يا آن 7 گروگان تحت شکنجه، يا فرماندهم بوده اند يا همرزمم در يگانهای ارتش آزادی بخش. درخشان ترين ستاره اين کهکشان و سکاندار کشتی سرخ فام اشرف ”مجاهد شهيد زهره قائمی است.

برای توصيف اين اسطورهٴ رهايی و رشادت زبانم قاصر است.
پس بگذاريد
يک جمله نيز از خود فرمانده والامقام شهيد زهره قائمی نقل می کنم:“ ای خمينی! و ای بازماندگان درمانده خمينی، دور نيست روزی که هم چون سلفتان شاه، ناگزير شويد اعتراف کنيد که» پيام توده ها و مقاومت سرفراز آنها را شنيديد و جام زهر آخرين را هم نوش جان کرده ايد».

اما به راستی وقتی مجاهدين می گويند ”زادگان مريم رهايی“ اين به چه معناست؟

من نزديک به 30سال رژيم شاه خائن را تجربه کرده ام و بيش از 30سال نيز رژيم زن ستيز خمينی را ديده ام.

به راستی رژيم شاه برای زنان ايران چه چيز را تبليغ می کرد؟ پاسخ بسيار روشن است: و بی هويتی زن ايرانی.

ارمغان خمينی برای زن ايرانی در يک کلام چه بود؟ ”يا روسری يا توسری!“ و امروز پس از 35سال شاهد پديده های عجيبی هستيم که در جهان و در تاريخ کمتر نمونه اش يافت می شود. مانند اعتياد دختر بچه های 13 – 14ساله! هزاران دختر فراری، فروش دختر بچه ها در بنادر ايران به صورت برده در مقابل هر نفر 50 دلار و…

در مقابل، وقتی به سازمان مجاهدين و تاريخچه آن نگاه می کنيد در می يابيد که مريم رجوی اين فشار قرون و اعصار را از روی زنان مجاهد برداشت و در نتيجه، اين فنر فشرده شده با تمام قوا و پتانسيل نهفته در درونش به پرواز درآمد، و دوران جديدی در تاريخ ايران آغاز شد و زن ايرانی برای اولين بار به جای کالا بودن و به جای آشپزی و خانه داری، پای در ميدان مبارزه و مسئوليت پذيری و فرماندهی گذاشت و هدايت يک جنبش سراسری را به عهده گرفت زن ايرانی برعکس آرزوی خمينی تبديل به عنصری مسئول و مبارز شد، در اين مرحله زن انقلابی مجاهد خلق نه تنها خودش آزاد و رها شد بلکه باعث رهايی مرد مجاهد خلق نيز شد. چرا که پذيرش هژمونی و فرماندهی زنان انقلابی و مسئول از طرف هر مرد مجاهدی باعث رهايی او از ديدگاههايی می شد که شاهان و شيخان بر اذهان مردم تحميل کرده بودند. من خودم سالها شاهد بودم که اين زنان رها در 24ساعت شبانه روز بيش از 20ساعت کار می کنند و در مقاطع حساس تر گاهاً 48ساعت بی وقفه و خستگی ناپذير کار می کنند! و در عين حال ذره يی احساس ضعف و عجز و درماندگی را در آنها نمی يافتم. بدين سان مرد مجاهد خلق هم می آموخت که به سان آنان رها شود و انرژيهای درونی نهفته اش آزاد گردند.

اگر به اعترافها سرکردگان سپاه پاسداران خامنه ای توجه کنيد قتل عام و جنايت دهم شهريورماه در اشرف را بزرگترين پيروزی راهبردی برای رژيم توصيف کردند و قدر و ارزش اين قتل عام را معادل عمليات به اصطلاح مرصاد يا همان فروغ جاويدان دانستند. چرا که در عمليات فروغ جاويدان، رژيم خمينی تا لبه پرتگاه سقوط رانده شد. به اين ترتيب اين بار نيز اشرف و ارتش آزاديبخش ملی ايران را به رأی دارندهٴ قيام مردم و سرنگونی محتوم خودش به حساب آورد. سرکردگان سپاه مذبوحانه تلاش کردند جنايت دولت عراق را در کشتار و گروگانگيري10شهريور را يک ضربه به مجاهدين و يک پيروزی راهبردی برای رژيمشان وانمود کنند، ولی ناخواسته به شکست ايدئو لوژی خمينی در مقابل انقلاب مريم رهايی اعتراف کردند در جائيکه گفتند ”نفر شماره3 سازمان يعنی زهره قائمی و مسئول اطلاعات وامنيت کل سازمان يعنی گيتی گيوه چيان در اين عمليات کشته شدند و 7نفر از بالاترين فرماندهانشان مفقود شدند“.

خمينی که زن را فقط لايق خانه داری و آشپزی و بچه داری می دانست، چه شده که از کشتن گروگان گرفتن اين قهرمانان مجاهد خلق اين قدر به خود می بالد؟ و از ميان گروگانها 6نفرشان را از زنان قهرمان مجاهد خلق انتخاب کرد؟

رژيم خمينی باز هم از کرده خود پشيمان شده و خواهد شد. چرا که نه تنها مجاهدين از بين نرفتند و دچار ضربه نشدند بلکه اشرف يک، دو، سه، صد و هزار بار در سراسر ايران و جهان تکثير شد و 10شهريور تبديل به يک حماسه جاويدان در تاريخ ايران شد و زنان انقلابی و مسئوليت پذير مجاهد خلق صدها و هزارها برابر در ايران و سراسر جهان به پامی خيزند و طومار ننگين حکومت زن ستيز خمينی به دست همان کسانی که اصلاً آنها را به حساب نمی آورد در هم پيچيده خواهد شد. يعنی به دست ”زادگان مريم رهايی“.

Wednesday, November 20, 2013

دلسردی خبرنگاران بدون مرز از کارنامه صد روز اول روحانی


سازمان خبرنگاران بدون مرز اعلام کرد از کارنامه روحانی پيرامون آزادی اخبار و اطلاع رسانی طی صد روز اول رياست جمهوری او به شدت دلسرد و مأيوس شده است... به گزارش سازمان خبرنگاران بدون مرز، ايران تحت حاکميت آخوندها هم چنان يکی از بزرگترين زندانها برای خبرنگاران و شهروندان می باشد.